شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵

نگاه سیاسی

از فضاسازی هالیوودی تا تیپ‌های باسمه‌ای؛ چرا «یل» باورپذیر نیست؟

از فضاسازی هالیوودی تا تیپ‌های باسمه‌ای؛ چرا «یل» باورپذیر نیست؟
آریا جوان - مهر/ نخستین قسمت سریال «یل» به‌جای آنکه مخاطب را با جهان داستانی خود همراه کند، او را با فضایی غیرواقعی، شخصیت‌هایی باسمه‌ای و روابطی تصنعی مواجه می‌کند که ...
  بزرگنمايي:

آریا جوان - مهر / نخستین قسمت سریال «یل» به‌جای آنکه مخاطب را با جهان داستانی خود همراه کند، او را با فضایی غیرواقعی، شخصیت‌هایی باسمه‌ای و روابطی تصنعی مواجه می‌کند که باورپذیری کلی اثر را زیر سوال می‌برد.
قسمت اول یا پایلوت هر سریال فرصتی است تا نویسنده و کارگردان قلاب خود را در ذهن مخاطب بیندازند و او را برای تماشای ادامه داستان ترغیب کنند؛ فرصتی که برادران محمودی در قسمت نخست سریال «یل» چندان موفق به استفاده از آن نشده‌اند. نخستین قسمت این سریال، به‌جای آنکه مخاطب را با جهان داستانی خود همراه کند، او را با فضایی غیرواقعی، شخصیت‌هایی باسمه‌ای و روابطی تصنعی مواجه می‌کند که نه‌تنها به شکل‌گیری داستان کمکی نمی‌کنند، بلکه باورپذیری کلی اثر را نیز زیر سوال می‌برند.
نخستین و شاید مهم‌ترین ایراد «یل»، فضاسازی ناموفق آن است؛ فضایی که قرار است تصویری از یک روستای ایرانی در دهه ۵۰ ارائه دهد، اما در عمل فاصله زیادی با واقعیت‌های اجتماعی و جغرافیایی ایران آن دوران دارد. روستای به‌تصویر کشیده‌شده در این سریال، نه هویت جغرافیایی مشخصی دارد و نه از نشانه‌های فرهنگی و اجتماعی قابل‌باوری برخوردار است که بتوان آن را به ایران دهه ۵۰ نسبت داد.
این فاصله از واقعیت، در طراحی صحنه و لباس نیز به چشم می‌خورد. پوشش شخصیت‌ها و شکل‌وشمایل محیط، به‌جای آنکه برآمده از شناخت دقیق دوره تاریخی و سبک زندگی مردم روستاهای ایران باشد، حال‌وهوایی نمایشی و غیرطبیعی دارد. انگار سازندگان بیش از آنکه در پی بازسازی زندگی در یک روستای ایرانی باشند، به سراغ الگوهای آشنای سینمای کلاسیک هالیوود رفته‌اند؛ الگویی که در آن، طراحی لباس و فضاسازی قرار است تصویری سینمایی از یک دوره تاریخی بسازد، حتی اگر این تصویر با واقعیت‌های بومی همخوانی چندانی نداشته باشد.
از همین رو، فضای «یل» بیش از آنکه یادآور روستاهای ایران در دهه ۵۰ باشد، به ترکیبی از حال‌وهوای آمریکا در اوایل قرن بیستم و برخی فیلم‌های کلاسیک هالیوود، همچون «خوشه‌های خشم» و «چه سرسبز بود دره من»، شباهت دارد. گویی برادران محمودی در استفاده از قاب‌های تصویر، انتخاب لنز دوربین، فضاسازی و طراحی صحنه و لباس به دنبال نوعی ادای دین به سینمای جان فورد بوده‌اند؛ ادای دینی ناموفق و ایرانیزه شده که در نهایت، به فضایی نامتجانس و فاقد هویت مستقل منجر شده است. مسئله صرفاً شباهت بصری به آثار سینمایی دیگر نیست، بلکه این است که چنین فضاسازی‌ای نمی‌تواند مخاطب را به ایران دهه ۵۰ ببرد و او را به باور جهان داستانی سریال برساند.
مشکل «یل» اما به فضاسازی و طراحی لباس محدود نمی‌شود. شخصیت‌پردازی‌ها نیز از همان ابتدا حالتی باسمه‌ای و غیرواقعی دارند. شخصیت‌ها بیش از آنکه آدم‌هایی زنده با ویژگی‌های فردی باشند، شبیه تیپ‌هایی از پیش‌ساخته‌ شده‌اند که قرار است نقش‌های مشخصی را در داستان ایفا کنند. واکنش‌ها و رفتارهای آنها نیز در بسیاری از موقعیت‌ها چنان تصنعی است که نمی‌توان ارتباطی طبیعی میان شخصیت‌ها و جهان پیرامونشان برقرار کرد.
روابط میان آدم‌ها نیز از همین مشکل رنج می‌برد و بخش قابل‌توجهی از ارتباطات انسانی در قسمت نخست، ساختگی و فاقد عمق به نظر می‌رسد. در چنین شرایطی، مخاطب نه فرصت کافی برای شناخت شخصیت‌ها پیدا می‌کند و نه می‌تواند با روابط آنها همراه شود. شخصیت‌هایی که هنوز باورپذیر نشده‌اند، چگونه می‌توانند مخاطب را درگیر سرنوشت خود کنند؟
در طول حدود ۷۰ دقیقه قسمت نخست «یل»، داستان نیز به معنای واقعی کلمه راه نمی‌افتد. به‌جز دقایق پایانی، بخش عمده زمان صرف معرفی شخصیت‌ها و دیالوگ‌هایی می‌شود که تأثیر چندانی بر پیشبرد روایت ندارند و موقعیت‌هایی که نه گرهی از داستان باز می‌کنند و نه پرسش مهمی در ذهن مخاطب به وجود می‌آورند. در نتیجه، قسمت نخست به‌جای آنکه مقدمه‌ای برای شکل‌گیری یک روایت جذاب باشد، به مجموعه‌ای از صحنه‌های پراکنده تبدیل می‌شود که هنوز نتوانسته‌اند خط اصلی داستان را به‌درستی ترسیم کنند.
در این میان، گنجاندن صحنه‌هایی از رقص و آواز، مصرف مشروبات الکلی، نمایش بخش‌هایی از فیلم «سلطان قلب‌ها» و همخوانی زنان و مردان حاضر در یک کافه روستایی با ترانه‌ای شناخته‌شده، بیش از آنکه در خدمت روایت باشند، تلاشی برای خلق لحظاتی به‌یادماندنی و وایرال‌شونده در فضای مجازی به نظر می‌رسند. این صحنه‌ها نه به شکل‌گیری روابط شخصیت‌ها کمک چندانی می‌کنند و نه در بستر داستانی اثر، کارکردی قانع‌کننده دارند. مخاطب سریال هرچقدر هم تلاش کند، باور نمی‌کند در کافه رستورانی با فرهنگ روستایی دهه ۵۰ زنان با پوشش ‌های شهری کنار مردان بنشینند و تفریح کنند و زن کافه‌دار نیز با حرکات موزون در میانشان بچرخد و مشغول پذیرایی باشد اما هیچ حرف و حدیثی به وجود نیاید در حالی که در چند سکانس قبل شاهد بودیم عده ای لات مشغول اذیت کردن فردی بی دفاع بودند یا در صف نانوایی دختری را به دلیل پیشینه مادرش مورد توهین و تحقیر قرار دادند.
به نظر می‌رسد برادران محمودی پس از موفقیت سریال «پوست شیر»، همچنان در جست‌وجوی تکرار فرمولی هستند که پیش‌تر برای آنها نتیجه‌بخش بوده است. در سال‌های اخیر نیز گمانه‌زنی‌هایی درباره ساخت اسپین‌آف «پوست شیر» با محوریت شخصیت رضا پروانه در فضای مجازی مطرح شده است؛ اخباری که پیش از انتشار آثاری همچون «داریوش» و «یل» نیز با شکل‌گیری شایعاتی درباره ارتباط آنها با جهان داستانی «پوست شیر» همراه بود و و بعد از انتشار سریال ها مشخص می‌شد این اخبار صحت نداشته و تنها برای جذب مخاطب طراحی و پخش شده بودند.
قسمت نخست «یل» بیش از هر چیز از فقدان هویت مستقل در فضاسازی، شخصیت‌پردازی و روایت رنج می‌برد. روستایی که قرار است نماینده بخشی از ایران دهه ۵۰ باشد، به فضایی مصنوعی و متأثر از الگوهای سینمایی برخی فیلم‌های کلاسیک هالیوودی تبدیل شده است؛ شخصیت‌هایی که باید بار عاطفی داستان را به دوش بکشند، هنوز از قالب‌های کلیشه‌ای فراتر نرفته‌اند و روایتی که باید مخاطب را با خود همراه کند، در بیشتر دقایق قسمت اول شکل نمی‌گیرد.
شاید بهتر باشد برادران محمودی به‌جای تکیه بر خاطره موفقیت «پوست شیر» و تلاش برای تکرار فرمول‌های پیشین، مسیر متفاوتی را در پیش بگیرند؛ مسیری متکی بر فیلمنامه‌ای منسجم، شخصیت‌پردازی دقیق و مطالعه جدی درباره دوره تاریخی و جغرافیایی‌ای که قصد بازآفرینی آن را دارند. موفقیت یک سریال، بیش از آنکه به صحنه‌های پرحاشیه یا فضاسازی‌های چشم‌نواز وابسته باشد، به توانایی سازندگان در خلق جهانی باورپذیر و داستانی جذاب بستگی دارد؛ جهانی که مخاطب بتواند آن را به‌عنوان بخشی از واقعیت داستانی بپذیرد و برای کشف ادامه آن مشتاق بماند.


نظرات شما