چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵

اندیشه

باید روایت فلسطین را به جهان برسانیم

باید روایت فلسطین را به جهان برسانیم
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

به گزارش خبرنگار مهر، «عصر شعر و روایت فلسطین» به مناسبت سالگرد عملیات طوفان الاقصی با حضور جمعی از شاعران و نویسندگان فعال در این حوزه، در کافه کارستان و بهارستان برگزار شد.
علیرضا قزوه، شاعر و مجری برنامه «عصر شعر و روایت فلسطین» که به مناسبت سالگرد عملیات طوفان الاقصی برگزار شد، با اشاره به تجربه حضور خود در یک جشنواره بین‌المللی شعر در کلمبیا گفت: در این رویداد که با حضور حدود ۲۰۰ شاعر از ۱۰۰ کشور برگزار شد، یکی از موضوعات مهم مطرح‌شده، حمایت از فلسطین بود.
وی افزود: نباید تصور کنیم حمایت از فلسطین و آرمان قدس تنها به ایران محدود می‌شود؛ این موضوع در میان شاعران و اهالی فرهنگ کشورهای مختلف نیز مطرح است و نگاه به مسئله فلسطین ابعادی جهانی دارد.
قزوه همچنین با اشاره به تحولات اخیر در مجامع بین‌المللی گفت: امسال شاهد بودیم که در سازمان ملل نیز مواضع و واکنش‌های مختلفی نسبت به اسرائیل و مسئله فلسطین مطرح شد و این موضوع نشان می‌دهد مسئله فلسطین همچنان در سطح جهانی مورد توجه است.
اگر روایت نکنیم، روایت می‌شویم
میثم نیلی، مدیرعامل مجمع ناشران انقلاب اسلامی، در برنامه «عصر شعر و روایت فلسطین» که به مناسبت سالگرد عملیات طوفان الاقصی برگزار شد، با اشاره به فعالیت چندساله اهالی فرهنگ و ادب در حوزه فلسطین گفت: جمعی از نویسندگان، شاعران و اهالی فرهنگ کشور سال‌هاست به‌صورت جدی در حوزه روایت فلسطین فعالیت می‌کنند و در قالب شعر، داستان، روایت مستند و روایت داستانی آثاری را تولید کرده‌اند.
وی افزود: این فعالیت‌ها در نامه‌ای که در سال ۱۴۰۳ به رهبر انقلاب ارسال شد نیز منعکس شده بود. پس از ارسال این نامه، در فاصله کوتاهی پاسخی دریافت شد که در آن بر برگزاری جلسه‌ای با نویسندگانی که در حوزه فلسطین اثر تولید کرده‌اند، تأکید شده بود.
نیلی ادامه داد: در آن مقطع فهرستی حدود ۴۰ تا ۵۰ نفره از نویسندگان و اهالی فرهنگ که در حوزه فلسطین فعالیت کرده بودند، تهیه شده بود و قرار بود جلسه‌ای با حضور این افراد برگزار شود. قرار بود این دیدار در ادامه جلسات همنشینی پنجشنبه‌شب‌های اهالی فرهنگ و ادب برگزار شود؛ جلساتی که به گفته وی، فرصتی برای گفت‌وگو، طرح دغدغه‌ها و شنیدن دیدگاه‌های رهبر انقلاب بود.
وی با اشاره به اینکه این دیدار در نهایت به دلیل تحولات پیش‌آمده برگزار نشد، گفت: این جلسه ابتدا به سال بعد موکول شد و در ادامه نیز در جریان اتفاقات و تحولات پس از آن، از جمله جنگ ۱۲روزه، امکان برگزاری آن فراهم نشد و اهالی فرهنگ همچنان در حسرت این دیدار باقی ماندند.
مدیرعامل مجمع ناشران انقلاب اسلامی با تأکید بر اهمیت روایتگری در موضوع فلسطین گفت: واقعیت این است که اگر روایت نکنیم، روایت می‌شویم. طرف مقابل ما در روایت‌سازی و ارائه روایت‌های مغلوط و انحرافی مهارت دارد و تلاش می‌کند جای جلاد و شهید را در روایت خود جابه‌جا کند.
وی افزود: همزمان با وقوع جنایت‌ها، مرحله دیگری آغاز می‌شود و آن، روایت و تثبیت تصویری متفاوت از واقعیت است. بنابراین باید برای روایت آنچه در غزه و فلسطین رخ داده، جدی‌تر وارد میدان شویم؛ چراکه طرف مقابل پس از وقوع حوادث، تلاش می‌کند روایت مورد نظر خود را از طریق رسانه‌ها و ابزارهای اثرگذار تثبیت کند.
نیلی با اشاره به هدف برگزاری برنامه «عصر شعر و روایت فلسطین» گفت: تلاش ما این است که با مشورت اساتید و اهالی فرهنگ و همچنین خالد قدومی، نماینده جنبش حماس در ایران، نمونه‌ای از جلسات همنشینی نویسندگان، ادبا و شاعران با موضوع غزه و فلسطین شکل بگیرد.
وی ادامه داد: در این جلسات باید از فلسطین، صمود، پایداری، مقاومت، شکیبایی، صبر و انسانیت مردم فلسطین و غزه روایت کنیم و این رویدادها و تولیدات ادبی و هنری را به کشورهای مختلف منتقل کنیم.
نیلی گفت: امیدواریم این جریان در کشورهای مختلف از جمله پاکستان، افغانستان، قرقیزستان، هند و کشورهای عربی نیز امتداد پیدا کند و موجب تقویت و گسترش این جوشش هنری و ادبی درباره فلسطین شود.
وی همچنین بر استفاده از روایت‌های دست‌اول تأکید کرد و افزود: حضور کودکان و جانبازان غزه، پرستاران و پزشکانی که در غزه خدمت کرده‌اند، خانواده شهدای غزه و دیگر شاهدان این وقایع می‌تواند به شکل‌گیری روایت‌های واقعی‌تر و دقیق‌تر کمک کند.
مدیرعامل مجمع ناشران انقلاب اسلامی در پایان گفت: دست یاری ما به سمت برادرانمان در جنبش‌های مقاومت، به‌ویژه حماس و جهاد اسلامی، دراز است و امیدواریم با کمک اهالی فرهنگ بتوانیم این جلسات را ادامه دهیم و برنامه‌هایی مانند «شب‌های روایت» و «عصرهای روایت» را برگزار کنیم.
آرمان فلسطین با تار و پود شعر معاصر ایران گره خورده است
افشین اعلا، شاعر، در برنامه «عصر شعر و روایت فلسطین» با اشاره به سابقه پرداختن به آرمان فلسطین در ادبیات فارسی گفت: آرمان قدس و رهایی فلسطین موضوعی نیست که ریشه آن تنها به دهه‌های اخیر بازگردد؛ بلکه این مضمون با بخش‌هایی از جریان شعر معاصر ایران پیوند داشته است.
وی افزود: حتی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و در سال‌های پیش از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، مسئله فلسطین و آرمان آزادی قدس در گفتمان نهضت اسلامی مورد توجه قرار داشت و شهید مطهری نیز سال‌ها پیش از پیروزی انقلاب درباره ضرورت حمایت از آزادی فلسطین سخن گفته بود.
اعلا با بیان اینکه این مضمون با شعر معاصر ایران پیوند خورده است، اظهار کرد: امیدوارم همان‌طور که شاعران عرب‌زبان در دهه‌های اخیر در سرایش شعر درباره فلسطین آثار قابل توجهی خلق کرده‌اند، شاعران ایران نیز بتوانند در این عرصه پیشتاز باشند؛ هرچند شعر فارسی پیش از این نیز در این زمینه آثار متعددی داشته است.
وی همچنین با اشاره به شخصیت‌هایی که از آنها به عنوان «شهدای قدس» یاد کرد، گفت: اگر تا دیروز از سپهبد شهید قاسم سلیمانی به عنوان شهید قدس یاد می‌کردیم، امروز نیز رهبر شهید سیدعلی خامنه‌ای، را در شمار شهدای این مسیر می‌دانیم.
اعلا در ادامه گفت: به باور من، مخالفت با رهبران جمهوری اسلامی تنها به مسئله جمهوری اسلامی محدود نمی‌شود و آرمان فلسطین نیز در این موضوع نقش داشته است.
این شاعر در پایان با گرامیداشت یاد شهدای فلسطین و غزه، شعری با موضوع فلسطین و قدس برای حاضران خواند:
در فلسطین خاک بگشاید دهان، ای‌کاش
قوم غاصب را ببلعد ناگهان، ای‌کاش
کاش طوفانی وزد از جانب دریا،
جسمشان در ماسه‌ها گردد نهان، ای‌کاش
کودکان را مثل آهو می‌درند از هم،
تیر غیب آید به جان روبهان، ای‌کاش
عده‌ای گویند حق با قوم صهیون است،
لال گردند، ای خدا، این ابلهان، ای‌کاش
پادشاهان عرب در خواب نوشین‌اند،
برنخیزند از تشک‌ها این شهان، ای‌کاش
دیدگان مسجدالاقصی شود روشن،
ناگهان منجی رسد با همراهان، ای‌کاش
ناگهان امشب خدایا با نتانیاهو،
هرچه کودک‌کش بمیرد در جهان، ای‌کاش
«به‌سوی کودکان غزه موسی اشک می‌ریز»
قاسم صرافان در ادامه این برنامه با خواندن شعری درباره فلسطین، روایت خود از رنج مردم غزه و امید به رهایی قدس را به زبان شعر بیان کرد و گفت:
خودش را وارث ارض مقدس خوانده این قابیل
به سینه شعله‌ها دارد هنوز از کینه هابیل
به‌سوی کودکان غزه موسی اشک می‌ریزد
و با فرعون می‌خندند فرزندان اسرائیل
گلستان شد اگرچه آتش نمرود، اما سوخت
گلوی الخلیل از ذبح فرزندان اسماعیل
لب خاخام‌ها تورات را وارونه می‌خوانند
کشیشان با دعا رد می‌شوند از غیرت انجیل
به حکم کدخدا در غزه مهمانی خون برپاست
در آتش‌بازی خود کرده است از کودکان تجلیل
به لب عهد عتیق و در دل اما کینه‌ای کهنه
به سحر سامری‌ها شد به بمب فسفری تبدیل
میان نقشه‌ای غرقند در نیل و فرات، اما
نمی‌دانند این خواب پریشانی‌ست بی‌تعبیر
بیا ای تک‌سوار سبز، ای پایان این پاییز
که همراهت بیاییم از فرات این بار سوی نیل
و «سبحان‌الذی اسری» بخوان تا مسجدالاقصی
بخوان، ای خواندنت شیرین‌تر از تنزیل جبرئیل
بیا، دنیا پر از خشم است از این قوم کودک‌کش
دهان زخم‌ها، فریاد آه مادران سجیل
فلسطین، جوجه‌های کوچکش حالا ابابیل‌اند
و خواب آخر پاییز می‌بیند سپاه فیل
صرافان شعر پایانی خود را با اشاره به ظهور حضرت مهدی(عج) خواند و گفت:
دلِ پرزخمِ زمین گفته کسی می‌آید
زده فریاد که فریادرسی می‌آید
ساقی از عهد و قراری ازلی برگشته
پسر فاطمه با تیغ علی برگشته
سیر از مکه سوی مسجدالاقصی دارد
با مسیح آمده در قدس قدم بگذارد
بعدِ قدقامت مهدی چه نمازی بشود
دل و دلدار عجب راز و نیازی بشود
«فقط نه غزه، که من، خانه‌ام خراب شده»
فاطمه نانی‌زاد، شاعر، در ادامه این برنامه شعری با موضوع فلسطین و غزه خواند و در بخشی از آن گفت:
آن‌ها که پیام صلح و موشک دارند
یک روز به نام روز کودک دارند
دیدند که مادران غزه هر روز
تشییع جنازه عروسک دارند
وی همچنین غزلی با موضوع غزه و فلسطین برای حاضران خواند که در ادامه آمده است:
شکسته است دلم، دیده‌ام پرآب شده
فقط نه غزه، که من، خانه‌ام خراب شده
فقط نه غزه، در آتش هنوز می‌سوزد
که جان اهل نظر سوخته، مذاب شده
بیا به باغ تماشا، به فصل سرخ انار
برای چیده شدن، وقت انتخاب شده
بیا به فصل گل سرخ، بوم نقاشی
چقدر لاله در این دشت بی‌حساب شده
هنوز برگ و برش هست شاخه زیتون
اگرچه شرح غمش بارها کتاب شده
بلند شو که بهاران همین حوالی‌هاست
و این دعای من و توست، مستجاب شده
سنوار، حماسه، ققنوس شهید/ در غزه هزار بار به تکرار شدی
مصطفی محدثی خراسانی، شاعر، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» چند رباعی و بخش‌هایی از یک چهارپاره را با موضوع شهید یحیی سنوار و مقاومت فلسطین برای حاضران خواند.
از خویش که بیدار شدی، می‌فهمی
بر نفس گر آوار شدی، می‌فهمی
یک عمر شهید زندگی کردن را
یک لحظه که سنوار شدی، می‌فهمی
کشتند و آن گمان که ناکار شدی
غافل که به روی خصم آوار شدی
سنوار، حماسه، ققنوس شهید
در غزه هزار بار به تکرار شدی
خورشید اگر به مهر تابنده شده است
وضع عطر بهار، شهر آکنده شده است
تغییر نیامده است در لیل و نهار
ذرات تو در جهان پراکنده شده است
این شاعر در ادامه، سه بند از یک چهارپاره را نیز برای حاضران خواند:
روز بیداری وجدان زمین
تپش خاطره‌ها در افلاک
فرصت آینه‌گردانی عشق
صبح قدقامت انسان از خاک
کربلا از دل تاریخ دمید
حق و باطل، صفشان پابرجاست
پرچم نهضت آزادی قدس
خیمه سوخته عاشوراست
باز با نام حسین بن علی
از دم عشق نفس می‌گیریم
قاصبان قبله خود را ز شما
به خداوند که پس می‌گیریم

آریا جوان


«ای روح عرب، بیدار شو»
زاهد منیر، رئیس گروه زبان اردو دانشگاه تهران و از چهره‌های فرهنگی و ادبی پاکستان، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» به پیوند ادبیات فارسی و اردو با مسئله فلسطین اشاره کرد و گفت: در شعر و شاعری صنعتی وجود دارد که آن را «صنعت دوشی» می‌نامند؛ در این شیوه، نخستین حرف هر مصرع گرفته می‌شود و از کنار هم قرار گرفتن این حروف، یک واژه ساخته می‌شود.
وی افزود: من نیز در این قالب چند بیت را تقدیم می‌کنم که اگر نخستین حروف مصراع‌ها را کنار هم قرار دهید، واژه «فلسطین» شکل می‌گیرد:
فریب سیاست چونان کرد آخر
لباب به خون کودکان ایاقی
ستم‌پیشگان این بنا کرد رسمی
طیور از سرایندگی بی‌نصیبی
یکی دست داد حیات دو روزه
نبینید بدون زور تو سرفرازی
منیر در ادامه با اشاره به اشعار و نوشته‌های محمد اقبال لاهوری درباره فلسطین گفت: اقبال لاهوری در نثر و نظم درباره فلسطین مطالبی نوشته است و من مقاله‌ای نیز با همین موضوع تهیه کرده‌ام که از آن، دو بخش را برای شما می‌خوانم.
وی بخشی از اشعار اقبال لاهوری را چنین خواند:
لرد مغرب آن سراب مکر و فن
اهل دین را داد تعلیم وطن
او به فکر مرکز و تو در نفاق
بگذر از شام و فلسطین و عراق
تو اگر داری تمیز خوب و زشت
دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت
چیست دین؟ برخاستن از روی خاک
تا ز خود آگاه گردد جان پاک
رئیس گروه زبان اردو دانشگاه تهران در ادامه، بخش دیگری از اشعار اقبال را با موضوع بیداری مسلمانان قرائت کرد:
ای روح عرب، بیدار شو
چون نیاکان، خالق اعصار شو
زنده کن در سینه آن سوزی که رفت
در جهان باز آور آن روزی که رفت
ای جهان مؤمنان، مشک‌فام
از تو می‌آید مرا بوی دوام
زندگانی تا کجا بی‌ذوق سیر؟
تا کجا تقدیر تو در دست غیر؟
بر مقام خود نیایی تا به کی؟
استخوانم در یمی نالد چو نی
از بلا ترسی؟ حدیث مصطفی است
مرد را روز بلا روز صفاست
مسئله فلسطین، پیش از آنکه سیاسی باشد، مسئله انسان است
سمیه عالمی، نویسنده، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» با اشاره به مستندی که پیش از آغاز این برنامه برای حاضران پخش شد، گفت: پیش از برنامه مستندی برای ما نمایش داده شد که با وجود سال‌هایی که دغدغه فلسطین را داشته‌ام و کارهایی که در این زمینه انجام داده‌ام، باعث شد احساس شرم کنم؛ شرم از اینکه انسانم و وسعم برای گفتن از ظلمی که بر انسان‌ها می‌رود، کم بوده است.
وی افزود: اینجا دیگر مسئله فلسطینی، لبنانی، عراقی یا ایرانی بودن نیست؛ مسئله، ظلمی است که به انسان روا داشته می‌شود. با این احساس خسران، می‌خواهم داستان کوتاهی را برای شما بخوانم.
عالمی ادامه داد: این داستان درباره چهار افسر اسرائیلی است که در خانه‌ای در شجاعیه، در میان ویرانه‌های محله‌ای که دیگر انسانی فلسطینی در آن حضور ندارد، مجبورند یک شب را تا صبح سپری کنند. آن‌ها در حالی که تصور می‌کنند پیروز شده‌اند و هیچ نشانه‌ای از حضور انسان‌های فلسطینی در اطرافشان نمی‌بینند، حتی یک ساعت نیز نمی‌توانند در این خانه دوام بیاورند.
وی سپس بخشی از این داستان کوتاه را برای حاضران خواند:
«آریل پشت به بوفه روی زمین سُرید و خاک روی ماشه اسلحه را با انگشت گرفت. مخم رو داغون کرد. هنوز حرفش تمام نشده بود که تلفن روی مبل خاک‌گرفته زنگ خورد. روی گوشی متمرکز شد. لوله اسلحه را سمت تلفن گرفت؛ شلیک نکرد. عمری از کنار آشپزخانه با دست اشاره کرد که کسی گوشی را برندارد.
مایان دوباره به صفحه خیره شد. اطرافمان امنه، هیچ علائم حیاتی نیست. گلا با نوک لوله M۱۶ گوشی را روی مبل چرخاند تا روی پیغام‌گیر برود. صدای بوق آمد و بعد صدای زنانه و جوان با لهجه گرم و جنوبی خان یونسی که در فضا پیچید: سلام، شما با منزل قیصری‌ریاحی تماس گرفتید. لطفاً پیغام بگذارید.
صدای مردی از آن طرف خط آمد: کجایی حبیبتی؟ هبه جواب بده، اونجایی؟
عمری فکر کرد یعنی هدیه. صدای شلیک آمد. گلا با شلیک، تلفن را متلاشی کرد. گرد و غبار جدیدی در هوا بلند شد.
رو به عمری برگشت. داشت به لباسی که زیر پای گلا بود نگاه می‌کرد؛ لباسی که زیر پا له شده بود و دست‌دوز بود، با بخیه‌های ظریف و سوزن‌دوزی‌های متقاطع سرخ. سرمای ابریشم را از پشت دستکش‌هایش حس کرد. روی یقه لباس گل سفید دوخته شده بود؛ مریم.
یکباره مایان فریاد زد: سیگنال حیات! یک نفر همین نزدیکی‌هاست.
گلا پیراهن آبی را رها کرد و تفنگش را مسلح کرد. صدای خشک گلوله در اتاق پیچید. مایان «هیس» کشید.
عمری به سمت بیسیمش که جلوی در روی زمین افتاده بود، خیز برداشت. تفنگش را با دست اشاره کرد؛ همه پناه بگیرند و منتظر فرمان شلیک او بمانند.
مایان پشت مبل خزید. آریل لوله تفنگش را به سمت دروازه راه گرفت و زیر لب گفت: بالاخره آمدند سراغمون.
صدایش به‌زحمت از گلو درآمد. باز نفس‌هایش کوتاه و بریده بود. گلا دستش را در هوا نگه داشت: خفه شو.
آینه، مایان، تصویر چی میگه؟ هیچی.
دیوارهای خانه باد سردی از پنجره فروریخته داخل شد. باز پرده تکان خورد. تفنگش را بالا آورد و رگباری به سمت اتاق شلیک کرد. هیچ ناله‌ای از پشت در نیامد. هیچ جسدی روی زمین نیفتاد.
گلا با دست به عمری اشاره کرد جلو برود. عمری پیش افتاد تا یک قدمی رسید. تفنگش را داخل برد و ته‌مانده فشار را روی خاک خالی کرد.
«برای نامردها جا نداریم»
مهدی کرد فیروزجایی، نویسنده، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» با اشاره به گفت‌وگوها و بحث‌هایی که میان فعالان فرهنگی و انقلابی شمال کشور با برخی مسافران تهرانیِ گریخته از جنگ اخیر شکل گرفته بود، داستان کوتاهی با عنوان «برای نامردها جا نداریم» خواند؛ داستانی که از مواجهه یک خانواده تهرانی با مردم یک شهر شمالی و تغییر نگاه راوی به مسئله فلسطین روایت می‌کند.
وی در ابتدای داستان می‌گوید:
«شهر پر بود از ماشین‌های نمره تهران؛ جا برای سوزن انداختن نبود. همه مسافرخانه‌ها پر بودند و به سختی توانستیم یک سوئیت پیدا کنیم؛ کوچک و نمور، طبقه همکف یک ساختمان سه‌طبقه. اسمش مجتمع دریا بود؛ از دریا دور بود، اما طبقه سوم را خود مالک می‌نشست و طبقه‌های اول و دوم را هم داده بود به تهرانی‌های فراری از جنگ، آن هم در یکی از خیابان‌های دورافتاده و پرت.
برای من دیگر جای پارک هم نداشت، ولی می‌ارزید. بالاخره آنجا خبری از جنگنده نبود، صدای انفجار نمی‌آمد و دیوار صوتی را نمی‌شکستند. خانواده و وسایل را پیاده کردم و راه افتادم تا یک جای پارک مناسب و نزدیک به سوئیت پیدا کنم.
آرام می‌راندم و اطراف را می‌پاییدم. هر دو طرف خیابان ماشین پارک بود. هوا سرد بود و باران یواش‌یواش داشت شدید می‌شد. چند صد متری از سوئیت فاصله گرفته بودم که دیدم جلوتر، سمت راست، جا هست. خیره به جای خالی جلو رفتم. به عرض جای خالی که رسیدم، زدم روی ترمز. دیدم مقابل در حیاط یک خانه ویلایی است. نمی‌دانم چرا متوجه در نشده بودم.
همزمان در باز شد و مردی میانسال بیرون آمد. زیپ کاپشن مشکی‌اش را تا زیر چانه بالا کشیده بود و دست‌هایش توی جیب کاپشن بود. پشت سرش نیمه‌باز مانده بود. خیره به جای خالی داشتم برانداز می‌کردم که می‌شود ماشین را پارک کنم و جلوی در نباشم یا نه که مرد گفت:
ـ دنبال جای پارکی؟
همین موقع جوانی تقریباً ۳۰ ساله که کاپشن قرمز به تن داشت از حیاط بیرون آمد. جوان که موهای بلند داشت، به سمت چپ رفت.
گفتم:
ـ آره، ولی خیال کردم اینجا جا هست.
مرد به دم در اشاره کرد و گفت:
ـ بیار اینجا.
گفتم:
ـ ماشین نداری؟
گفت:
ـ ماشینم داخل حیاطه. فقط شماره همراهتو بده، اگه یک وقت نیاز شد زنگ می‌زنم، جابه‌جا می‌کنیم.
گفتم:
ـ خدا پدرتو بیامرزه.
مرد گفت:
ـ از تهران اومدی؟
گفتم:
ـ آره.
و به مسیری که پشت سر گذاشته بودم اشاره کردم و ادامه دادم:
ـ طبقه همکف ساختمان مجتمع دریا هستم. پارکینگ نداره.
مرد گفت:
ـ خب دیگه، جنگ همه رو از تهران فراری داده و آورده اینجا.
گفتم:
ـ دم مردانگیت گرم.
همین موقع گوشیم زنگ خورد. خانمم بود.
ـ نون نداریم، نون گرم بخر.
گفتم:
ـ چشم.
قطع کردم و رو به مرد گفتم:
ـ نونوایی کجاست؟
به سمت راست اشاره کرد:
ـ به چهارراه که رسیدی، سمت راست... بعد به چهارراه که رسیدی، سمت چپ.
گفتم:
ـ برم و برگردم؟ کسی اینجا پارک نمی‌کنه؟
مرد گفت:
ـ نه، برو و برگرد.
گفتم:
ـ میرم و برمی‌گردم. دم مردانگیت گرم.
توی راه با خودم گفتم: آن‌قدر سیخ به این لانه زنبور زدند که بالاخره درآمدند و پدرمان را دارند درمی‌آورند. جنگ، جنگ، جنگ. فلسطین، فلسطین، فلسطین. غزه، غزه، غزه. ما را چه به اینها؟ ما را چه به فلسطین؟ گور پدر همه‌شان.
توی همین فکرها بودم که رسیدم به چهارراه. پیچیدم سمت چپ. چند صد متر جلوتر نانوایی بود. روبه‌روی نانوایی، جلوی یک مغازه بقالی پارک کردم. پیاده که شدم، متوجه کاغذی شدم که روی شیشه مغازه نصب شده بود. رویش نوشته بود: «لطفاً جلوی مغازه پارک نکنید.»
همین موقع مردی که پیراهن بافت یقه‌اسکی به تن داشت و دستکش کاموایی در دستش بود، از مغازه بیرون آمد و نگاهی به ماشین کرد.
گفتم:
ـ ببخشید، الان میام.
مرد گفت:
ـ حتماً باید با ماشین بیاین نون بخرین؟ این دو قدم راه رو پیاده بیاین.
گفتم:
ـ شرمنده.
مرد گفت:
ـ عیب نداره، زودتر بیا.
و سمت نانوایی راه افتادم که آن سوی خیابان بود.
صدای یک نفر را شنیدم که به صاحب مغازه می‌گفت:
ـ تو این اوضاع اینا مسافر نیستن، فراری‌ان.
شلوغ بود. چیزی نگذشته بود که دو نفر دیگر هم آمدند و پشت سرم ایستادند. جلویم پیرمردی قدکوتاه بود که کت مشکی پوشیده بود و کلاه پوست‌بره‌ای به سر داشت. جلوتر از پیرمرد، جوانی بود که کاپشن قرمز پوشیده و موهای بلندش را پشت گوش انداخته بود.
جوان سرش را سمت پیرمرد برگرداند و گفت:
ـ میگن انبار نفت تهرانو زدن.
پیرمرد گفت:
ـ بی‌شرفا.
جوان گفت:
ـ مدرسه میناب رو دیدی؟
و نگاهش به من افتاد.
گفتم:
ـ آره. دیگه وقتی غزه رو شیر می‌کنیم که طوفان‌الاقصی کنن، اونا هم میان اینجا رو می‌زنن دیگه.
جوان تقریباً ۲۵ ساله‌ای که پشت سرم بود و سبد حصیری به دست داشت، گفت:
ـ آره والا.
گفتم:
ـ ما رو چه به فلسطین؟ ما خودمون بیچاره‌ایم.
پیرمرد که همچنان دست‌هایش در جیب کتش بود، گفت:
ـ اونا هم انسانن. بهشون ظلم می‌شه. نمی‌شه ولشون کرد.
گفتم:
ـ اول ملفاشونو فروختن، بعد اومدن طوفان‌الاقصی کردن.
جوانی که کاپشن قرمز داشت گفت:
ـ طوفان وسط قصه است، داداش. قبلشم بخون؛ صبرا و شتیلا، جنین، تنطوره، اون همه روستاهایی که مردمشون آواره شدن.
گفتم:
ـ این حرف‌ها چیه؟ چرا تاوانشو ما باید بدیم؟ به خدا بچه‌هام از صدای جنگنده زهرترک شده بودند. مرخصی‌هامو نگه داشته بودم، جمع کرده بودم ۱۰ روز قبل عید بیام اینجا باشم. مجبور شدم زن و بچه‌ام رو بردارم و بزنم به در.
همین موقع شاگرد نانوا سرش را از پنجره پیشخوان بیرون آورد و گفت:
ـ آقایون، خانم‌ها...
و درست مرا نشان داد و ادامه داد:
ـ بعد از این آقا به بقیه نون نمی‌رسه.
بعد یکی از میان صف خانم‌ها را نشان داد و همین جمله را تکرار کرد.
جوان سبد حصیری را سمت مرد گرفت و تکان داد.
ـ یعنی چه نفر آخرم؟
گفت:
ـ پس چرا زودتر نگفتی؟
شاگرد نانوا گفت:
ـ به خدا هرچی سهمیه داشتیم پختیم. هرچی تهرانی بوده ریخته اینجا.
پیرمرد جلویی گفت:
ـ خب تقاضا بدین سهمیتون بیشتر بشه.
شاگرد نانوا گفت:
ـ دادیم. گفتن از فردا. والا دیگه آرد نداشتیم.
گفتم:
ـ همه اینها هزینه داره.
جوانی که کاپشن قرمز داشت، به من خیره شده بود. باهاش چشم در چشم شدم. تازه متوجه شدم همان جوانی است که قرار بود ماشینم را دم در خانه‌شان پارک کنم.
چیزی نگفت. پیرمرد هم نگاهم کرد.
نفر آخر صف زن‌ها بلند گفت:
ـ اول به بومی‌های این خراب‌شده نون بده، بعد زیاد داشتی به تهرانی‌ها بده.
پیرمرد که حالا دست‌هایش را کرده بود توی جیب کت مشکی‌اش گفت:
ـ تهرانم همین‌جوری سرده؟
گفتم:
ـ بدتره.
پیرمرد گفت:
ـ کارت چیه؟ معلمی؟
گفتم:
ـ نه، پرستارم.
مرد گفت:
ـ دختر برادر من هم توی تهران پرستاره. هرچی زنگ زدیم گفتیم بیا، قبول نمی‌کنه. میگه بیمارستان غوغاست. الان ول کنم بیام، نامردیه.
مردی که آخر صف بود و سفره نان در دست داشت، سفره را تکان داد، رفت مقابل پنجره پیشخوان و بلند گفت:
ـ شاطر، حالا کمتر بده به همه‌مون برسه.
شاگرد نانوا که نان یکی از زن‌ها را داده بود، گفت:
ـ پس نفری دوتا نان بیشتر نگیرید.
پیرمرد گفت:
ـ چاره چیه؟
گفتم:
ـ حتی نون هم ندارن به ملت بدن. والا اینه که می‌گیم ما رو چه به فلسطین و فلسطینی.
پیرمرد گفت:
ـ حالا اگه فردا پخت داشته باشه خوبه.
جوان حصیر به دست گفت:
ـ بالاخره خبری از خواهرزاده شاطر شده؟
پیرمرد گفت:
ـ فکر کنم آمبولانسشونو زدن. اونم تا ظهر، هرچی زنگ زدیم جواب تلفن نمی‌داد.
گفتم:
ـ خواهرزاده شاطر؟
پیرمرد گفت:
ـ آره. تو هلال‌احمر تهران بود.
نوبتم شد. نانم را گرفتم و گفتم:
ـ باز دستشون درد نکنه که مردانگی کردن و کم گرفتن و نون به همه رسید.
نفر آخر گفت:
ـ آره، باید مرد بود.
گفتم:
ـ بالاخره این روزها باید در حق همدیگه مرد بود.
به سمت ماشین راه افتادم. صدای یک نفر را شنیدم که گفت:
ـ تهرانیه میگه اونجا پرستاره.
وقتی رسیدم دم در منزلی که قرار بود ماشین را آنجا پارک کنم، دیدم همان جوانی که کاپشن قرمز تنش بود، داشت چند گلدان قرمز را دم در می‌چید. دیگر جای پارک نبود. کنارش جوان دیگری سیگار می‌کشید.
گفتم:
ـ داداش، ببخشید. از بابات اجازه گرفتیم که اجازه گرفتم ماشینمو اینجا پارک کنم.
جوانی که سیگار می‌کشید گفت:
ـ داداش، بچه‌محلمون شهید شده. دارن جنازه‌شو میارن اینجا. می‌خوایم حجله بزنیم.
به جای خالی اشاره کردم و گفتم:
ـ ای بابا، اینجا...
جوانی که سیگار می‌کشید گفت:
ـ ما رو چه به تهرانی، تهران و تهرانی؟
جوانی که داشت گلدان‌ها را جابه‌جا می‌کرد گفت:
ـ نه؛ تهرانی‌ها نه. برای نامردها جا نداریم.»
«بر گرگ‌های وحشی صهیون خروشیدی»
الهام نجمی، شاعر، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» غزلی را با موضوع شهید یحیی سنوار برای حاضران خواند:
با دست‌هایی خسته و مجروح جنگیدی
آن لحظه‌ها جز عشق، تو چیزی نمی‌دیدی
قرآن و تسبیحت شهادت داد آن لحظه
از مرگ، ای مرد خدا، هرگز نترسیدی
آه، ای پرنده، در اسارت بوده‌ای یک عمر
بال و پرت خونی شد و هرگز نرنجیدی
خون‌گریه‌های کودکان غزه و لبنان
هرگز از این غم یک شب آسوده نخوابیدی
طوفان‌الاقصی را به راه انداخت چشمانت
بر گرگ‌های وحشی صهیون خروشیدی
آه، ای ذبیح عشق، ای یحیی‌ترین سنوار
وقت حماسه جز صدای عشق نشنیدی
فصل رسیدن بود و باید مثل نصرالله
همراه با خیل شهیدان، نور می‌چیدی

آریا جوان


«اندازه‌ها مهم‌اند»
هادی عبدالوهاب، نویسنده، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» متنی ادبی با عنوان «اندازه‌ها مهم‌اند» خواند؛ روایتی که از یک برگه امتحان مطالعات اجتماعی آغاز می‌شود و با پیوند دادن مفهوم «اندازه» به جغرافیا، جنگ، مرزها و زندگی انسان‌ها، به مسئله فلسطین می‌رسد.
وی در این روایت خطاب به دانش‌آموزی به نام «سهیل» می‌نویسد:
«برایم نوشته‌ای که از دستم دلگیری. می‌دانم اسمت را همیشه روی برد رتبه‌های برتر مدرسه دیده‌ام. نوشته‌ای که تا حالا هشت نگرفته بودی، حتی در امتحان‌های نیم‌ترم. یک درس بی‌اهمیت مثل مطالعات اجتماعی پایه هشتم.
اینکه گفته‌ای «بی‌اهمیت» را به خشم و بغضت نسبت نمی‌دهم. راست می‌گویی. اینکه چند سانت از ضلع غربی نقشه فلسطین را جا بیندازید، چه ربطی به مدرک پزشکی یا مهندسی در آینده دارد؟ اما سهیل، میلی‌مترها برای یک دکتر جراح یعنی مرگ و زندگی یک آدم؛ همان‌طور که فاصله یک مهندس پرواز تا فاجعه فقط به چند سانتی‌متر بستگی دارد. اندازه‌ها مهم‌اند.
سهیل، می‌دانی توی آن چند سانتی‌متر که از نقشه فلسطین جا انداختی چه گذشت؟
ام‌محمود را می‌شناسی؟ ۷۰ سال پیش می‌توانست خروس و مرغ، عشق و گلدان‌هایش در کرانه باختری را به هم بسپارد و نصف روز برود غزه، دختر نوبالغش را ببیند و برگردد.
و چهار سال پیش، نتیجه‌اش رشید، از بابایش که بر اثر ضربه باتوم صهیونیست‌ها نابینا شده بود، پول قرض کرد تا برای خودش کفش ورزشی حرفه‌ای بخرد.
گفت: «با پول اولین قراردادم در تیم اردنی، دو برابر پولت را پس می‌دهم بابا. سربلندت می‌کنم بابا.»
اما وقتی مجوز خروج از غزه به دست رشید رسید، شش ماه از شروع لیگ فوتبال اردن گذشته بود. توی همان چند میلی‌متری که جا گذاشته‌ای، دل رشید شکست و برگه خروج را پاره کرد.
چند سانت آن‌طرف‌تر، در کرانه باختری، دل بشرا هم شکست. بشرا که بچه‌دار نمی‌شد، دخترک دوساله‌ای را که از قتل‌عام یک خانواده در حمله سال ۲۰۱۴ اسرائیل به غزه باقی مانده بود، به سرپرستی گرفته بود. دخترک وقتی از مدرسه برمی‌گشت، زیر ماشین یک شهرک‌نشین له شد.
بشرا اسم دخترک را «حیاط» گذاشته بود و به یادش یک درخت زیتون کاشت و با اشک آبش داد.
اندازه‌ها مهم‌اند، سهیل.
اندازه کفش فوتبال رشید؛ اندازه قد حیاط در کفن سفید؛ جای خالی دندان سهراب.
پل، ابزار ما معمارهاست. ابزار، اندازه‌هاست.
لبخند و دندان‌های سهراب قشنگ بود و هر هفته می‌آمد و درباره وقت افتتاح پل می‌پرسید. پل بی‌یک کرج را می‌گویم.
و آن روز که ستون فقرات پل را شکسته بودند، سهراب را دیدند. هم‌سن تو بود. میان دندان‌های مرتبش یک حفره سیاه عمیق دیدم.
شعاع آن ترک چند میلی‌متر بود؟ مگر حالا باید با پلیس دیجیتال، ضخامت دیواره باقی‌مانده تیر فولادی پل را اندازه می‌گرفتم تا نرخ فرسایش ناشی از حرارت واکنش ترمیت را محاسبه کنم؛ واکنشی که آهن را سوزانده بود و نمی‌دانم با گوشت سهراب چه کرده بود.
مقیاس را می‌فهمی، سهیل؟
از بالا که به این پل نگاه کنی، چیزی نیست. هرچه بروی بالاتر، کوچک‌تر می‌شود. دیگران روی برج بابل نشسته‌اند؛ شبیه برجی که فرعون به هامان گفت بساز تا خدای موسی را ببینم. و از بالا به ما نگاه می‌کنند.
برای خلبان اف‌ـ۳۵، هزار و ۵۰ متر پل بی‌یک به چشم نمی‌آید؛ همان‌طور که چیزی نیست فاصله بین کرانه باختری تا غزه. همان‌طور که برایش صاف کردن خان‌یونس فرقی ندارد با بیت‌حانون؛ هر دو را با فشار دادن یک شاسی انجام می‌دهد و جان‌ها را رُند می‌کند.
۶۴ هزار و ۲۱۹ کشته را ۶۵ هزار تا رُند می‌کند؛ مثل آدم‌های پولدار که می‌گویند میلیارد تومان.
اما یک دکتر می‌فهمد که هر کدام از آن ۶۴ هزار و ۲۱۹ نفر، ۶۵۰ عضله داشته‌اند؛ که برای درد هر کدامشان ممکن بوده ۱۰ جلسه فیزیوتراپی رفته باشند و حساب و کتاب هر جلسه را یک شب تا صبح چرتکه انداخته باشند.
یک وقت اندازه‌ها را در مقیاس‌ها گم نکنی، سهیل.
اندازه‌ها مهم‌اند.
هوش مصنوعی نمی‌داند یا می‌داند؟ وقتی از آن نقشه فلسطین را با تفکیک شهرهایش برای تکلیف درس مطالعات اجتماعی می‌خواهی، خودش را به ندانستن می‌زند؛ چون از تو بهتر می‌داند که همه‌چیز از فلسطین شروع شد.
می‌داند که اگر مرز غزه را رُند نکند، جواب خیلی سؤال‌های دیگر را هم باید بدهد؛ جواب اینکه چرا «فارس» را از ادامه نام خلیج حذف کرد، یا تنگه هرمز را به نام ترامپ زد و کانادا و گرینلند را به نام آمریکا.
می‌دانی، هوش مصنوعی مال آدم‌های پولدار است، سهیل؛ همان‌هایی که از بالا به ما نگاه می‌کنند.
همان‌هایی که پول و هواپیمای صدام را دادند برای اینکه مرز عراق را چند سانتی‌متر جابه‌جا کند و عموی تکاور من با یک نفر دیگر، از روی تنها پل باقیمانده میان آبادان و خرمشهر گذشت تا جلوی پول را با گوشت و استخوان بگیرد.
و گرفت.
که حالا هر روز شبح او را در کنار سهراب روی پل بی‌یک می‌بینم و پل را برای ساختن دوباره‌اش اندازه می‌گیرند.
سهیل، تمام پول‌ها خرج جنگ می‌شود و تمام جنگ‌ها سر همین اندازه‌هاست؛ خرج کردن هزارها و میلیاردها برای چند سانت جابه‌جایی، درست زیر کلمه «امضا» در کاغذ پیمان کمپ‌دیوید؛ تا آقای نقشه‌کش، وقتی جغرافیای اسرائیل را ترسیم می‌کند، چند سانتی‌متر جابه‌جایش کند.
سهیل، به تو هشت دادم تا مثل دملی چرکین از میان تمام ۲۰های کارنامه نیم‌ترمت بیرون بزند؛ تا یاد بگیری که مثل پولدارها از بالا به پایین و از آسمان به زمین نگاه نکنی.
سهیل، تا یاد بگیری که مثل یحیی از زمین به آسمان نگاه کنی.
مثل یحیی که در رادار اف‌ـ۳۵ از بال مگس هم کوچک‌تر بود، اما با چند دست خالی مثل خودش طوفانی راه انداخت که تمام فنس‌های لرزان و مرزهای سست زمینی را با خود برد.
یحیی ارزش اندازه‌ها را می‌دانست و بی‌ارزشی حصارهای غصبی را؛ مثل سیدحسن که گفت اگر ما را محاصره کنید، آسمان و باد و آفتاب و حتی زمین و کوه‌ها با ماست.
سهیل، چقدر پول لازم است برای بستن راه غزه به کرانه باختری؟ و خراب کردن پل بی‌یک؟ و منهدم کردن آبادان به خرمشهر؟ و تونل‌های حماس و تپه علی‌الطاهر؟
مثل سیدعلی باش، سهیل؛ که گفت راه ما با هیچ پولی بستنی نیست.
موسی چشمش به آسمان بود و شکستن مرز طاغوت و رد شدن از آب، به پل نیاز نداشت.
سهیل، اندازه‌ها مهم‌اند.
آن‌ها پول خرج می‌کنند و جنگ راه می‌اندازند؛ نه برای آنکه اندازه‌ها را در هوش مصنوعی عوض کنند، برای آنکه مرز نگاه تو را عقب برانند؛ تا از یادت ببرند که آسمان برای ماست و زمین هم، البته، روزی میراث ما خواهد شد.»
«در آن صبحی که نزدیک است، قدس آزاد خواهد شد»
محمود حبیبی کسبی، شاعر، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» شعری با موضوع فلسطین و مقاومت برای حاضران خواند:
جهان آبستن ذبحی عظیم است، ای جهانداران
کمین کردند شرح سینه ما را کمانداران
جهان غرق سقوط است و پر از فواره‌های خون
جهان ما همین فلسطین است و تین است و زیتون
فلسطین غربت سنگی در انبوه فلاخن‌هاست
شکوه سنگ و سنگرها، نبرد آه و آهن‌هاست
زمین قدس رنگین است از پیکار و پیکرها
هوای قبهالصخره است، معراج کبوترها
شکوه انتفاضه که ایمان قاتل شک شد
به دست کودکان غزه، سنگی بود، موشک شد
ابابیل رهایی در بلندی مست جولان‌اند
یهود از بانگ «خیبر، خیبر» شیران گریزان‌اند
نخستین قبله اسلام غرق خون نخواهد ماند
دیر بیت‌المقدس بندی صهیون نخواهد ماند
سلیمان‌وار می‌آیند اصحاب سلیمانی
و معبد پاک خواهد شد ز هیکل‌های شیطانی
مسیحا اقتدا بر یوسف زهرا کند در قدس
و دنیا یوسف گمگشته را پیدا کند در قدس
سرانجام سکوت سنگ‌ها فریاد خواهد شد
در آن صبحی که نزدیک است، قدس آزاد خواهد شد
بیروت نصراللهی است و غزه سنواری است
مرتضی حبیبی آل‌کثیر، شاعر، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» شعری با موضوع فلسطین، غزه و مقاومت برای حاضران خواند:
ای شب گمان مبر که خدا هم کاری به ما نداشته باشد
فرعونیان خدا بشوند و موسی عصا نداشته باشد
باران شوید ای هیجان‌ها، طوفان شوید ای ضربان‌ها
آخر شکستن دل انسان تا کی صدا نداشته باشد
بنگر چگونه غزه کوچک از سنگ‌ها رسیده به موشک
پنداشتی به بزم طنابت عشق اژدها نداشته باشد
عقلم نشسته محو جنونم، صد غزه ایستاده درونم
اما شهید نیست دلم تا یک کربلا نداشته باشد
جان، محو غم، دل غرق خون، تن مهد دشواری است
اما کماکان جویبار لحظه‌ها جاری است
از هیچ سوی محض روزی آمدی این سو
جایی که هر سویش که بگریزی گرفتاری است
اینجا نه تنها زخم‌ها، لبخندهایش نیز
بر صفحه روح و روان آدمی کاری است
داغی به نام بوسه، اکسیری به نام عشق؛
شاید علاج این تکراری است
آینه‌ات پرسید اگر از عشق ناچاری
خیر، تو ای دل، بی‌گمان در پاسخ عاری است
عشقی که موسی را به رود نیل بسپارد
عشقی که رنگ مرحبا گفتن به دشواری است
عشقی دل‌افروز از یقین محض ابراهیم
عشقی که از هرگونه شک و شبهه‌ای عاری است
عشق است عزم احمد و تیغ علی در بدر
آری، عیار آزمون مرد پیکاری است
عشق آن دم هیهات در اثنای عاشورا
لب تشنه بر پا ماندنی، گاه علمداری است
آزادگان عالم این را خوب می‌دانند
عشق از خمینی تا دم سید علی جاری است
طوفان الاقصی از گلوی عشق شد فریاد
عشق انفجار غیرت و صبر و فداکاری است
عشق است اگر این ملک از آن سلیمانی
بیروت نصراللهی است و غزه سنواری است
ای عشق، روشن کن جهان غرق ظلمت را
هر جا قدم بگذاری، آنجا ملک بیداری است
خانه
سیده عذرا موسوی، نویسنده، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» داستانی با عنوان «خانه» را برای حاضران خواند و گفت: بخشی از این داستان به گذشته بازمی‌گردد و روایت خانواده‌ای را در روزهایی دنبال می‌کند که نشانه‌های تغییر و مهاجرت اجباری در سرزمینشان آشکار شده است.
وی در ادامه بخشی از داستان «خانه» را قرائت کرد:
«آن روز زن‌ها نشسته بودند توی حیاط پشت کارگاه و با سنگ، زیتون‌ها را هسته می‌گرفتند. بابا حاجی به کارگرهای باغ گفته بود وقتی آخرین جعبه‌ها را از گاری پایین گذاشتند، بمانند توی کارگاه و برنگردند. عامری که یکی از جعبه‌ها را گذاشت کنار دست نامزدش، من دیدم که دور از چشم زن‌ها زیرزیرکی نگاهش کرد، زد روی قلب و لبخند زد.
روغن توی هوا معلق بود و موهای من و عاطفه چرب و گونه‌هایمان نرم و براق بود. حتم داشتیم که غروب باز مادر پرخاش خواهد کرد که چرا رفته‌ایم توی کارگاه و بالای دست کارگرها و بابا حاجی چرخیده‌ایم. مامان به آتکه اخم می‌کرد و می‌گفت: تو که بزرگ‌تری، بنشین و عاطفه را هم بنشان، یادش بده که دست‌کم زیتون‌ها را بشکنید.
نشنوم که چشم از بابا حاجی بردارید.
بابا حاجی زیتون‌های آسیاب‌شده را ریخته بود توی دیگ‌های روغن‌گیری و توفیق و عامر با چوب‌های بزرگ و سنگین همشان می‌زدند تا روغنی که کف داشت بالا بیاید.
بابا همان دیشب از زبان مهندس خارجی شرکت تعریف کرده بود که یک دستگاه هسته‌ای کوچک، مثل همان‌هایی که توی کارخانه‌ها هست، ساخته شده و به درد خانه و کارگاه‌هایی مثل روغن‌گیری بابا حاجی می‌خورد؛ ولی بابا حاجی گفت: به گمانم تا این دستگاه بخواهد به اینجا برسد، من سرم را زمین گذاشته‌ام و زیر درخت زیتونی در بهشت بیدار شده‌ام.
مامان ما را از بالای عینکش نگاه کرد و خیلی جدی گفت: گفته باشم حاجی، تا مرا به زیارت نبرده‌ای، حق نداری بمیری و دلت را به درخت زیتونت در بهشت خوش کنی.
بابا هادی لبخند زد و گفت: لطف سلطان عبدالحمید بود که پای من به حرم امن باز شد؛ وگرنه یک جوان بیست‌ساله که یک ستاره توی آسمان نداشت، کی توی خواب می‌دید که دستش به پرده‌های خانه خدا برسد؟
و دوباره برای هزارمین بار برای بابا تعریف کرد که توی جوانی‌هایش، وقتی بازاری‌ها و مال‌ومکنت‌دارها ثروت خود را وقف ساخت خط آهن حجاز کردند، او هم قصد کرده بود برای ساخت خط حیفا به دمشق، بی‌مزد کارگری کند و در آخر به جای نشان زرین، به آن‌ها وعده داده بودند که با همین قطار و خط زیارت بروند. و این شده بود که بابا حاجی، حاجی شده بود.
بابا حاجی چهار ماه بیشتر توی خط آهن کار نکرده بود، ولی برای چهل سال خاطره داشت. هر وقت با اقوام دور هم جمع می‌شدیم، بابا هادی تعریف می‌کرد که چطور با باقی کارگرها راه چهل‌روزه را توی پنج روز تا مدینه‌النبی رفته و باقی راه را تا خانه خدا با شتر و پای پیاده طی کرده و دلش روشن شده است.
مامان گفت: آن موقع یک لا قبا و بی‌ستاره بودی، الان به خواست خدا سه هکتار باغ داری و روا نیست من شیخ باشم و تو حاجی.
زهد بود و از حرارت شعله اجاق‌ها لب‌های من و عاطفه گل انداخته بود که صدای بوق کشتی‌ها به گوش رسید؛ انگار ده کشتی با هم سوت می‌کشیدند و به لنگرگاه می‌آمدند.
بابا حاجی که نشسته بود توی حیاط و برای آفتاب به دست زن‌ها نگاه می‌کرد، با دستمال چفیه عرق پس گردنش را گرفت و لنگ‌لنگان از کارگاه بیرون زد. وقتی چشمش به سربازهای انگلیسی افتاد که توی ساحل به خط شده بودند، ابرو در هم کشید و گفت: خدا به خیر کند.
از درِ کارگاه که رو به دریا باز می‌شد، دویدیم بیرون و زیر تیغ آفتاب دست گذاشتیم بالای ابروها و چشم دوختیم به سه کشتی که سوت‌کشان، در هیاهوی موج‌ها، خود را به دیواره‌های بارانداز می‌کوبیدند و پیش می‌آمدند.
از میان قارقار مرغ‌های ماهی‌خوار، انبوه آدم‌ها با موهای آشفته، گونه‌های فرورفته، تیغه‌های بینی کشیده، لب‌های ترک‌خورده و چشم‌هایی که دودو می‌زد، به ساحل خیره شده بودند. کرورکرور زن و مرد و بچه با موهای بور و چشم‌های روشن و لباس‌های ژنده که حتماً بوی کپک و عرق‌مانده و نمک دریا می‌داد، از روی عرشه و دکل و نردبان کشتی‌ها به ما زل زده بودند و زبان توی دهانشان نمی‌گشت.
در چند دقیقه، لنگرگاه و دامنه و سینه‌کش کوه از مردم شهر که به تماشا آمده بودند، پر شد. جمعه بود و مامان شیخ، درِ مکتبش را که در آن به دخترها قرآن یاد می‌داد بسته بود و غذای کارگرها را توی بقچه پیچیده و آورده بود.
خواهرم که همان بهار عروس شده بود، بهانه‌گیر با بینی ورم‌کرده و پوستی که لک شده بود، قاطی‌کنان با ما آمده بود تا ببیند چه خبر است.
در عرض چند ماه، جمعیت ما و مهاجرها که توی شهرک‌ها ساکن شده بودند ولی در تمام شهر می‌چرخیدند، یک‌به‌یک می‌شد. انگلیسی‌ها داشتند می‌رفتند و یهودی‌ها را جای خودشان می‌گذاشتند.
آن روز که مامان وسایل من و خواهرها و برادرها را توی دو تا چمدان جا داد و به زور ماش را که راضی نمی‌شد بیاید روی گاری نشاند و بچه خواهرم را توی بغلش گذاشت، تمام در و پنجره‌ها را قفل کرد و کلیدشان را مثل یک گردنبند از گردنش آویخت، چون فکر می‌کرد تا دو سه هفته دیگر همگی سر خانه و زندگی‌مان هستیم.
مامان هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد دو سه هفته بشود بیست سال و کار به کاپشن کهنه و لباس‌های گل‌وگشاد و زمین آب‌افتاده و زیرانداز خیس و نیش عقرب بکشد.
شاید اگر مامان شیخ هم می‌دانست که بابا حاجی یک روز، بدون اینکه او را به حج برده باشد، توی باغش می‌میرد تا زیر درخت زیتونش در بهشت بیدار شود، سوار آن گاری نمی‌شد.»
ببین در رگ این شهر خون سنوار است
مهدی گرایی، شاعر، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» با اشاره به شهید یحیی سنوار، مثنوی خود را به روح او تقدیم کرد و گفت:
و عشق منتظر سرخی جنون تو بود
که ابتدای رهایی نثار خون تو بود
گذشتی از دل آتش به ارغوان برسی
نخواستی که به کمتر از آسمان برسی
فرشته‌ای به تو آموخت، گرچه آسان نیست
کسی به جز تو حریف سپاه شیطان نیست
که راه چاره فقط در پناه شمشیر است
مسیر سرخ رهایی عجب نفس‌گیر است
قبیله بر سر پیمان خود وفادار است
ببین در رگ این شهر خون سنوار است
به روح مرده انسان دوباره جان دادی
به ما تجسم یک مرد را نشان دادی
اگرچه اهل قلم بودی و هنر بودی
به وقت حادثه در مرکز خطر بودی
تو خواستی که بمانی، چه خوب فهمیدی
که در ضمیر درختان غزه پیچیدی
هر آن‌که در دل خود شور عاشقی دارد
به احترام تو از سر کلاه بردارد
خدا به وقت سیاهی امید می‌سازد
که خاک غزه کماکان شهید می‌سازد
تو را سرود خدا و چه روسفید شدی
به شاعرانه‌ترین شکل هم شهید شدی
مردان طوفان؛ داستان اسیری که با هر توقف، یک هدف می‌شد
علی‌اصغر عزتی‌پاک، نویسنده، در ادامه «عصر شعر و روایت فلسطین» با معرفی کتاب «زندگی خطرناک» و داستان خود با عنوان «مردان طوفان» بخشی از فصل پایانی این داستان را برای حاضران خواند. او پیش از قرائت داستان گفت که این اثر مجموعه‌ای از داستان‌هایی است که تعدادی از نویسندگان درباره مردم غزه نوشته‌اند و توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
وی درباره داستان «مردان طوفان» توضیح داد: در این داستان، یک اسیر فلسطینی پس از آزادی از زندان رژیم صهیونیستی در مسیر بازگشت به غزه قرار دارد، اما یک پهپاد او را تعقیب می‌کند و به او اجازه توقف نمی‌دهد؛ چراکه دشمن می‌خواهد از طریق او فرد دیگری را شناسایی و هدف قرار دهد. شخصیت داستان ناچار است پیوسته در حرکت باشد و در همین مسیر با خانواده‌اش از طریق واتساپ ارتباط دارد.
عزتی‌پاک ادامه داد: یکی از دلایلی که این فرم را برای داستان انتخاب کردم، این بود که به نظرم یکی از اهداف دشمن، قطع ارتباط و روابط میان مردم است؛ بنابراین در داستان تلاش کردم همین مسئله را در قالب ارتباط مجازی میان شخصیت‌ها نشان دهم.
او سپس فصل پایانی «مردان طوفان» را برای حاضران قرائت کرد:
«کم‌کم دارد صبح می‌شود، مریم، و من هنوز بیدارم. پلک روی پلک نگذاشته‌ام. شب را سرما خوردم و تمام تنم درد می‌کند. خبری نشد از عزالدین.
مریم جواب می‌دهد: من هم بیدارم، عزیزم. چشمم به در خشک شد. از بس شماره عزالدین را گرفتم، انگشت‌هایم به گزگز افتاده‌اند.
پاسخ می‌آید: همش در فکر امجدم که لابد تمام شب را راه رفته. به سعید هم فکر کردم؛ به اینکه او در خانه‌اش نشسته، حتماً، و هیچ نمی‌داند که امجد بیچاره من دارد چه عذابی به خاطرش می‌کشد. باورت می‌شود؟ تا وقتی مطمئن نشوند از کشته شدن سعید، هر جایی را که امجد بایستد، می‌زنند. قول می‌دهم تا امروز هیچ‌کس همچون شکنجه‌ای نشده. هیچ‌کس همچون شکنجه نشده در دنیا. این‌ها دست شیطان را از پشت بسته‌اند.
جواب می‌آید: آره، درست می‌گویید. در تمام شب، همین‌طور که چشمم به در بوده و انگشتم روی شماره عزالدین، فکرم به آن سه دقیقه‌هایی بوده که امجد فرصت دارد محل توقفش را ترک کند. امیدوارم امشب به‌خیر گذشته باشد.
حنان جواب می‌دهد: خبرها را دیدی؟
مریم: معلوم است که دیدم. دارم چه طوفانی به پا شده! اسرائیل از صبح دارد همه‌جا را می‌زند. اخبارش همه‌جا هست. گذرگاه‌ها را هم می‌زنند. رفح را هم گرفته‌اند زیر آتش. همه‌چیز عجیب و غریب است.
پاسخی نمی‌آید.
دوباره پیامی می‌آید: چرا گوشیت را جواب نمی‌دهی؟ چیزی شده؟
سکوت.
مریم: با تو هستم. خوبی؟ کجا رفتی؟ پس زود باش، جواب بده.
جواب می‌آید: جوابی ندارم، حنان جان. الان یک پیام دریافت کردم از عزالدین، با یک شماره ناشناس. فکر کنم از یکی از همان‌ها که امجد با آن‌ها تماس می‌گرفت. همان را برایت می‌فرستم. خودت گوش کن.
حنان می‌گوید: قصه را چه خوب گفتی؛ اینکه این مردها عجیب‌اند و شناختنشان و دانستن اسرارشان سال‌های سال طول می‌کشد.
پیام عزالدین:
«سلام مریم جان. می‌دانم بی‌خبر رفتم. احتمالاً وقتی تو داری این پیام را می‌شنوی، ماجرا خبری شده و همه‌جا پخش شده. اتفاقی که می‌بینی و اخبارش را می‌خوانی، چیزی است که سال‌ها آرزویش را داشتم.
صادقانه می‌گویم که سخت‌ترین قسمتش هم پنهان نگه داشتنش از تو بود، ولی ناگزیر بودم. می‌دانم که درک می‌کنی. این قانون برنامه‌ای بود که ما آخرین اقدام می‌دانستیمش.
امجد را هم خدا رساند. هم‌زمانی آمدن او با عملیات ما یک معجزه بود. او امروز کمک بزرگی به ما کرد. گرایش‌هایی که او با توقف‌هایش به دشمن داد، راه‌های زیادی برایمان باز کرد. در رفح و در مرزهای اطرافش، هر کجا که ایستاد، زدند و او پی‌درپی جا عوض کرد و دیوار پشت دیوار خراب کرد. تقصیر خودشان بود؛ چون اجازه ندادند یک‌جا بایستد.
حنان، امجد شجاع‌ترین نیرویی است که در تمام این سال‌ها داشته‌ام. در مدت زندان، همه‌جور بلا سرش آوردند، اما او سعید را نفروخت؛ نه به خاطر تو و مادرش، نه به خاطر بچه‌های تو که بی‌پدر نمانند، بلکه به خاطر همه خواهران و برادران و مادران و بچه‌های غزه.
برادر تو یک قهرمان بود.»

آریا جوان


کار شما در روایت فلسطین کمتر از کار میدانی نظامی نیست
خالد قدومی، نماینده جنبش حماس در ایران، در «عصر شعر و روایت فلسطین» با بیان اینکه خود را شوالیه میدان شعر و ادبیات نمی‌داند، گفت: من شاعر نیستم و در این میدان تخصصی ندارم، اما ادب، شعر، رمان و کتاب برای ما قابل احترام است و از همه کسانی که در این عرصه فعالیت می‌کنند، تشکر می‌کنم.
وی با اشاره به نقش روایت در تحولات پس از عملیات طوفان الاقصی افزود: ما در طوفان الاقصی به دنبال انتقام روایت‌ها و ایجاد تغییرات جهانی بودیم. امروز می‌بینیم که داستان و روایت چگونه می‌تواند یک شخصیت را از میدان جنگ به یک چهره جهانی تبدیل کند.
قدومی با اشاره به شهید یحیی سنوار گفت: زمانی که نخستین تصاویر از یحیی سنوار منتشر شد، در بسیاری از نقاط جهان این پرسش شکل گرفت که این فرد چه کسی است. دشمن تلاش کرد تصویری از یک فرمانده حماس و گردان‌های عزالدین قسام ارائه دهد که در میدان کشته شده است، اما آنچه در روایت واقعی این تصویر دیده شد، انسانی مجاهد و مقاوم بود که در میدان حضور داشت.
وی ادامه داد: نام یحیی سنوار نه فقط میان فلسطینی‌ها، بلکه میان آزادگان جهان، از ملیت‌ها و ادیان مختلف، شناخته شد و مورد توجه قرار گرفت. این نشان می‌دهد داستان و روایت چه قدرتی دارد.
نماینده حماس در ایران خطاب به شاعران، نویسندگان و فعالان فرهنگی حاضر در این برنامه گفت: دوستان عزیز، کار شما کمتر از کار میدانی نظامی نیست. شما با شعر، داستان، رمان و کتاب می‌توانید روایتی را که در میدان شکل گرفته، به جهان منتقل کنید.
وی در ادامه برای نشان دادن اهمیت روایت، داستانی از یک زن فلسطینی را برای حاضران تعریف کرد و گفت: خانمی به نام «مریم» درباره نامزدش که یک اسیر فلسطینی بود، روایت کرده است. او هفت ماه نمی‌دانست نامزدش زنده است یا دیگر بازنخواهد گشت.
قدومی افزود: ۲۵ سپتامبر ۲۰۲۵، «حماده» هنگام رفتن به یکی از مراکز توزیع کمک‌های بشردوستانه در غزه ناپدید شد. خانواده‌اش پس از جست‌وجوی بسیار و مراجعه به بیمارستان‌ها، میان پیکرهای جان‌باختگان به دنبال نشانی از او بودند، اما خبری پیدا نکردند تا اینکه یکی از وکلا پس از پیگیری اعلام کرد حماده در زندان‌های اسرائیل بازداشت شده است.
وی ادامه داد: پس از آن، روایت‌های متفاوتی درباره وضعیت حماده به خانواده رسید؛ برخی می‌گفتند به شش سال زندان محکوم شده، برخی می‌گفتند اصلاً در زندان‌ها نیست و حتی اخباری درباره مرگ او زیر شکنجه منتشر شد. نامزد او برای پیدا کردن حماده مجبور شد طلای دوران نامزدی خود را که قرار بود بخشی از زندگی مشترکشان باشد، بفروشد.
قدومی گفت: پس از هفت ماه، پدر حماده از طریق صلیب سرخ تماسی از او دریافت کرد و صدای پسرش را شنید. خانواده تا زمانی که او را با چشمان خود ندیدند، باور نکردند که زنده است.
وی افزود: حماده هنگام تلاش برای دریافت کمک‌های بشردوستانه زخمی شده بود و مدتی در یک بیمارستان اسرائیلی بستری بود و سپس به اردوگاه سدی‌تمَن منتقل شد؛ جایی که به گفته خانواده، مدتی را در شرایط سخت و انفرادی گذراند. آثار جراحت‌ها و ماه‌های سخت همچنان بر جسم و جان او باقی مانده است.
نماینده حماس در ایران ادامه داد: این داستان، داستان بسیاری از خانواده‌های فلسطینی است؛ خانواده‌هایی که برای یافتن عزیزانشان هزینه می‌دهند و ماه‌ها با بی‌خبری و انتظار زندگی می‌کنند. کار شما این است که چنین داستان‌هایی را پیدا کنید و به یک روایت و اثر ماندگار تبدیل کنید تا مردم جهان بدانند در غزه چه می‌گذرد.
قدومی با اشاره به روایت‌های شکل‌گرفته درباره عملکرد رژیم صهیونیستی گفت: ما امروز با جامعه‌ای مواجهیم که درباره رفتار ارتش اسرائیل روایت‌های متفاوتی ارائه می‌کند و در مقابل، باید واقعیت آنچه بر مردم فلسطین می‌گذرد را به جهان نشان داد.
وی افزود: شما با داستان، شعر و رمان می‌توانید واقعیت‌هایی را روایت کنید که ممکن است در گزارش‌های رسمی دیده نشوند. همین روایت‌هاست که می‌تواند نگاه افکار عمومی جهان را تغییر دهد.
قدومی با اشاره به حضور یک دختر جوان در یکی از ناوگان‌های دریایی که با هدف شکستن محاصره غزه حرکت کرده بود، گفت: این دختر پس از بازگشت و تحمل فشارهای روانی، مقابل دوربین قرار گرفت و گفت برایش سخت بوده درباره آنچه بر او گذشته صحبت کند، اما آمده است تا چهره واقعی این رژیم را برای مردم جهان آشکار کند. چنین روایت‌هایی می‌تواند تصویری متفاوت از واقعیت را به جهان ارائه دهد.
وی تأکید کرد: طوفان الاقصی فقط یک اتفاق نظامی نبود، بلکه در عرصه روایت نیز یک تغییر ایجاد کرد. امروز جنگ روایت‌ها برای ما بسیار مهم است.
نماینده حماس در ایران خطاب به نویسندگان و شاعران گفت: شما یک ارتش اصلی هستید. اگر می‌خواهید درباره فرهنگ فلسطین بنویسید، باید بدانید کوچه‌های غزه چگونه است، فرهنگ مردم غزه چیست و کودکان غزه چگونه صحبت می‌کنند.
وی ادامه داد: ارتباط با مردم غزه امروز امکان‌پذیر است. تقریباً در هر خانه در غزه یک «ریما» و یک «حماده» داریم؛ یعنی هر خانه می‌تواند داستانی برای روایت داشته باشد. باید این داستان‌ها را پیدا کنیم و برای تغییر روایت به جهان منتقل کنیم.
قدومی با بیان اینکه به گفته او، این روایت‌ها در تغییر نگاه افکار عمومی جهان اثر گذاشته‌اند، گفت: نتیجه این روند، تغییر تصویری است که بخشی از جامعه جهانی از اسرائیل دارد و امروز این رژیم با انتقادهای گسترده‌ای درباره عملکردش مواجه است.
وی در ادامه با اشاره به مواضع برخی شخصیت‌های سیاسی و افکار عمومی در غرب افزود: امروز درباره رفتار اسرائیل و ادامه جنگ، در بسیاری از جوامع و پایتخت‌ها پرسش‌ها و انتقادهای جدی مطرح شده است. این نشان می‌دهد که روایت می‌تواند بر افکار عمومی و حتی فضای سیاسی اثر بگذارد.
نماینده حماس در ایران خطاب به حاضران گفت: از شما انتظار زیادی داریم. در ابتدای سخنانم تأکید کردم که حرف شما، ایده شما، شعر شما، رمان شما و روایت شما همانند راکت‌های گردان‌های قسام است؛ با این تفاوت که شما در میدان کلمه می‌جنگید.
وی افزود: امروز باید ارتباط بیشتری با مردم غزه برقرار کنیم و از دل این ارتباط، داستان‌های واقعی را بیرون بکشیم. این داستان‌ها می‌توانند به آثار ادبی و هنری تبدیل شوند و روایت مردم فلسطین را به جهانیان برسانند.
قدومی در پایان گفت: این نبرد فقط نبرد فلسطینی‌ها نیست. امروز می‌بینیم که مردم کشورهای مختلف نیز نسبت به آنچه در فلسطین می‌گذرد، حساس شده‌اند. امیدوارم آزادی قدس را با چشم خود ببینیم و روزی برسد که داستان‌ها، شعرها و کتاب‌های شما، روایتگر آزادی فلسطین باشند.


نظرات شما