آریا جوان - در زمانهای قدیم پادشاهی بود که خیلی ظالم بود. هروقت در گوشه و کنار مملکت کسی با ستم شاه مخالفت می کرد، مأمورهای شاه جوری سر به نیستش می کردند که چون قاتل را هم کسی نمی شناخت، خون بیچاره پامال می شد. بین این مردم دهقان شجاع و سوارکار ماهری بود به اسم مراد که تو ده چنگ پری سر به شورش برداشت و با شاه و مأمورهاش جنگید.
یک شب مأمورها ریختند خانهی مراد و سرش را زیر آب کردند. همه میدانستند کی مراد را کشته، اما هیچ کی از ترس جانش حرف نمیزد. اتفاقاً هفت شب و هفت روز بعد از مرگ مراد، زنش پسری زایید که به یاد شوهر شجاعش اسمش را گذاشت مرادزاد.
داستان مرادزاد و خون صلح
مادر مراد و قوم و خویشها دست به دست هم دادند تا مرادزاد بزرگ بشه و از آب و گل دربیاد. مرادزاد که هفت ساله شد، رفت و چوپان شد و هر روز صبح زود، بز و گوسفند مردم را میبرد چرا و غروب با گله برمیگشت به خانه. مرادزاد به ده سالگی که رسید، چند گاو و گوسفند و کره اسبی خرید و با کار و زحمت زندگی خودش و مادرش را اداره کرد. مرادزاد چهارده ساله که شد، پی برد که کی پدرش را کشته. هیچ کدام از قوم و خویشها بهاش نگفته بود. کسی هم پی نبرد که پسره فهمیده و همه میگفتند که چوپان خواب نما شده.
مرادزاد تا از قتل پدرش باخبر شد، برای شاه پیغام فرستاد برای خون صلح بیاید به ده چنگ پری. از شاه که خبری نشد، مرادزاد ناچار گاو و گوسفندهاش را فروخت و خرجی به مادر پیرش داد و سوار اسب شد و پشت به آبادی و رو به بیابان رفت. رفت و رفت تا رسید به قصر شاه. مرادزاد در قصر را زد و نگهبانی در را باز کرد و ازش پرسید که برای چه کاری آمده. مرادزاد گفت: به شاه بگویید که مرادزاد برای خون صلح آمده.
آن روزها شاه هم ناچار بود که خون صلح را به جا بیاورد. پس نگهبان رفت و برگشت و مرادزاد را برد به مجلس وزیر. گوش تا گوش مجلس وکیل و مأمور نشسته بود و پاسدارها و غلامها هم دست به سینه در خدمت وزیر ایستاده بودند. وزیر اول خودش را زد به نادانی و تا پی برد که مرادزاد شاه را قاتل پدرش میداند، از آن راه درآمد که پسره را از خون صلح منصرف کند. اما پسره کوتاه نیامد.
خلاصه، وزیر بعد از مشورت و گفت وگو با شاه، مرادزاد را برد به مجلس شاه. شاه بالای تخت بود و گوش تا گوش مجلس وزیر و وکیل و مأمور و پاسدار و غلام در خدمت ایستاده بودند. شاه گفت که از قتل پدرش بیخبر است. وزیر و وکیل و مأمورها هم حرف شاه را تأیید کردند. مرادزاد گفت: همه میدانند که مأمورها در خدمت شاه هستند. این مأمورها پدرم را کشتند. مردم ده چنگ پری از این ماجرا خبر دارند.
آخر سر شاه پیشنهاد کرد که دخترش را به عنوان خون صلح به مرادزاد بدهد، به شرطی که پسره چند کار را که او میگوید بکند. مرادزاد با این که از دختره خوشش نمیآمد، اما چون پسر عاقلی بود، برای نزدیکی به شاه و گرفتن انتقام، پیشنهادش را قبول کرد.
شاه گفت: مرادزاد! میبینی من پیر و ضعیف شدهام و پزشکها گفتهاند دوای درد من، شیر شیر تو پوست شیر پشت شیر است. شرط اول من این است که این دوا را برایم بیاری.
مرادزاد با این که حسابی عصبانی بود، حرفی نزد و ناچار شرط شاه را قبول کرد. سوار اسب شد و از قصر شاه زد بیرون. رفت و رفت تا خسته و مانده، تو بیابانی رسید به درختی که تو سایهاش چشمهای میجوشید و آب میآمد بیرون. از اسب پیاده شد و اسبش را آب داد و خودش هم آب خورد و کمی از برگ و میوهی درخت ریخت جلو اسبش و در سایهی درخت دراز کشید.

در خواب و بیداری صدایی شنید: مرادزاد! مرادزاد! از این چشمه و درخت تا درخت و چشمهی بعدی هفت منزل راه است. اسبت راه را میشناسد. تا رسیدی به چشمهای که کنارش نخلی است، خودت را میان شاخ و برگ نخل قایم کن. ظهر شیر لنگ و بییالی میآید کنار چشمه و آب میخورد و زیر درخت میخوابد. وقتی خوابید، از درخت بیا پایین و خاری را که رفته پای شیر دربیار و برو بالای درخت. شیر که آرام شد، از درخت بیا پایین و حاجتت را به شیر بگو. همه چیز رو به راه میشود.
مرادزاد چشمش را مالید و از هم باز کرد. اسب برگ و میوه را خورده بود و بالای سر مرادزاد ایستاده بود. مرادزاد حیرت زده و مات بلند شد و نشست پشت اسب و چهار نعل تاخت. رفت و رفت و رفت تا هفت منزل را پشت سر گذاشت. نزدیک ظهر رسید کنار چشمهای که نخلی روش سایه انداخته بود. مرادزاد پیاده شد و اسب را آب داد و خودش هم آبی خورد و کمی برگ ریخت جلو اسب و رفت بالای درخت.
ظهر شیر بییال و لنگی از دور پیدا شد. آمد و آمد و آمد تا رسید کنار چشمه. آبی خورد و تو سایهی درخت خوابید. مرادزاد وقتی فهمید شیر خوابیده، بی سر و صدا از درخت آمد پائین و خار را از پای شیر درآورد و چرک و خون راه افتاد. شیر نعرهای زد و از خواب پرید. مرادزاد تیز و تند رفت بالای درخت و خودش را لای برگها قایم کرد. شیر تا غروب غرید و خسته که شد، گرفت رو زمین خوابید.
اما مرادزاد تمام شب بالای درخت ماند و شکمش را با خرما سیر کرد. فردا مرادزاد و شیر با نسیم صبح بیدار شدند. شیر بییال که دردی نداشت و سرحال بود، غرید و گفت: ای کسی که مرا از این درد و عذاب نجات دادی! پریزادی یا آدمیزادى! به رنج پدر و به شیر مادر قسم که از من در امانی. خودت را نشان بده.
مرادزاد از درخت آمد پائین و حاجتش را به شیر گفت. شیر غرید و گفت: بعد از این کوه درهی تاریکی است. تو دره دو تا بچه شیر هستند. برو آنجا و به بچه شیرها بگو مادرشان مرده. هرکدام خوشحال شدند، پوستش را بکن و رو کول آن یکی بگذار و بیار.
مرادزاد به حرف شیر راه افتاد و رفت تا رسید به درهی تاریک و بچه شیرها را که دید، گفت: مادرتان مرده. بیائید برویم کنار چشمه و جنازهی مادرتان را ببینید.
یکی قاه قاه خندید و آن یکی زد زیر گریه و حالا گریه نکن، کی بکن. مرادزاد خنجرش را کشید و سر آن یکی را که میخندید، برید و پوستش را کند و گذاشت رو کول آن یکی و برگشت پیش شیر بییال. شیر پوست بچه شیر را پر کرد از شیر و انداختش رو کول برادرش و گفت که باید به امر این پسره کار کند. مرادزاد با شیر خداحافظی کرد و راه افتاد و آمد و آمد و آمد تا رسید به قصر شاه. وزیر که بالای قلعه بود و بیابان را نگاه میکرد، سراسیمه رفت پیش شاه و گفت: قبلهی عالم! چه نشستهای که مرادزاد با شیر شیر تو پوست شیر پشت شیر برگشت.
شاه ترس زده گفت: وزیر! چه کار کنم؟ میترسم مرادزاد جانم را بگیرد.
وزیر گفت: پسره را بفرست دنبال اسب سهپا.
مرادزاد در قصر را که زد، نگهبانی در را باز کرد و گفت که چه کار دارد. مرادزاد گفت: به شاه بگو مرادزاد با شیر شیر تو پوست شیر پشت شیر، برای خون صلح آمده.
نگهبان رفت و خبر داد و شاه و وزیر و وکیل و مأمور آمدند پیشواز مرادزاد. آن شب ضیافتی تو قصر به پا کردند، اما تمام شب شاه از ترس بیدار ماند. فردا به مرادزاد گفت: مرادزاد! الحق که هیچ جوانی به دلیری و رشیدی تو نیست. این دفعه باید بروی و اسب سه پا را برایم بیاری و عروست را ببری خانهی خودت.

مرادزاد با اینکه از دختر شاه خوشش نمیآمد، شرط دوم را هم قبول کرد تا بتواند به شاه نزدیک بشود و انتقامش را بگیرد. پس سوار اسب شد و رفت و رفت و رفت تا آخر سر رسید به بیشهای تاریک. خسته و مانده از اسب پیاده شد و اسب را آب داد و خودش هم آبی خورد و کمی برگ درخت و علف ریخت جلو اسب و لب رود دراز کشید.
تو خواب و بیداری صدایی شنید: مرادزاد! مرادزاد! از این رود و بیشهای تاریک تا چشمه و جنگل روشنایی چهل منزل راه است. اسبت راه را میشناسد، بعد از بیشهی تاریک طی چهل منزل، میرسی به جنگل روشنایی. کنار جنگل چشمهای است که اسب سه پا هر روز ظهر میآید تا آب بخورد. باید با نمکی که بالا سرت است، آبش را شور کنی. اسب که با خوردن آب تشنهتر میشود، میدود به طرف رودی که همان نزدیکی است. باید خودت را برسانی کنار رود و آیینهای را که بالا سرت آویزان شده، جلو آفتاب بگیری. نور آیینه که به چشم اسب میافتد، دیگر نمیتواند حرکت کند. اینجا تو باید تند و تیز بپری پشت اسب سهپا. اسب هم رام و سر به فرمان تو میشود.
مرادزاد چشمش را مالید و باز کرد. اسب علف و برگها را خورده بود و پسره نمک و آیینهای که بالا سرش بود، بست به ترک اسب و سوار شد و راه افتاد. اسب چهار نعل تاخت و از بیشهی تاریک زد بیرون. اسب رفت و رفت و رفت و چهل منزل طی کرد و وقت چاشت رسید به جنگل و چشمهی روشنایی. مرادزاد کنار چشمه از اسب پیاده شد و اسبش را آب داد و خودش هم آب خورد و کمی علف و برگ ریخت جلو اسب و کیسهی نمک را از ترک اسب برداشت و ریخت تو چشمه و تو آب چشمه حل کرد.
مرادزاد رفت به جنگل روشنایی و کمی میوه از درخت چید و شکمش را سیر کرد و برگشت پیش اسب. نزدیک ظهر اسب سیر شده بود و مرادزاد را میپایید. مرادزاد سوار شد و حرکت کرد به طرف رود که همان نزدیکی بود. ظهر صدای شیههی اسبی جنگل را لرزاند. پسره دید اسب تنومندی آمد و آمد و آمد و همان طور که زمین زیر پاش میلرزید، رسید کنار چشمه.
اسب سه پا از آب چشمه خورد و تشنهتر شد و همان طور که یال بلندش زمین را جارو میکرد، دوید به طرف رود. مرادزاد که پشت صخرهای قایم شده بود، آیینه را گرفت جلو نور آفتاب و نور را انداخت به چشم اسب سه پا. اسب سه پا ایستاد و پسره پرید و پشت اسب و بردش کنار رود. اسب آب خورد و سیراب که شد، گوش به فرمان ایستاد. مرادزاد اسب سه پا را به تاخت درآورد تا زودتر برسد قصر شاه.
اسب خودش هم تیز و تند دنبال اسب سه پا میتاخت. مرادزاد رو به شهر و پشت به جنگل آمد و آمد و آمد تا رسید به قصر شاه. وزیر که این بار هم بالای قلعه بیابان را نگاه میکرد، سراسیمه رفت پیش شاه و گفت: قبلهی عالم چه نشستهای که مرادزاد سوار اسب سه پا دارد میآید.
شاه ترس زده گفت: وزیر! چه کار کنم؟ میترسم این پسره جانم را بگیرد.
وزیر گفت: بفرستش دنبال گل قهقهه.
مرادزاد رسید کنار دروازه و مردم که ته دل شاه را نفرین میکردند، جمع شدند تا اسب سه پا را ببینند. زمین زیر سم اسب میلرزید و یال بلند و سپیدش زمین را جارو میکرد، مرادزاد در قصر را زد و نگهبانی در را باز کرد و شاه و وزیر و وکیل و مأمورها آمدند و اسب سه پا و اسب مرادزاد را بردند به طویلهی شاه. آن شب هم به دستور شاه ضیافتی تو قصر به پا کردند و تمام شب شاه ترس زده و هراسان بیدار ماند.
صبح که شد، شاه رو کرد به مرادزاد و گفت: پسر! تو واقعاً دلیری و باجرأتی. اما باید چیزی را بیاری که لایق عروس تو، یعنی دختر من باشد. این چیز گل قهقهه است، این بار باید بروی و دستهای گل قهقهه بیاری، بعد عروست را ببری.
مرادزاد با این که از دختره خوشش نمیآمد، قبول کرد تا بتواند به شاه نزدیک شود و انتقامش را بگیرد. پس سوار اسب شد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به کوه جادو. کنار چشمهای که از کوه جادو جاری بود، از اسب پیاده شد. اسبش را آب داد و خودش هم آبی خورد و کمی علف خوشبو ریخت جلو اسب و خسته و مانده، کنار چشمه دراز کشید.
میان خواب و بیداری، صدایی شنید: مرادزاد! مرادزاد! از کوه جادو تا قلعهی قهقهه که قلعهی دیو است، چند هزار منزل راه است. اسبت راه را میشناسد، بعد از کوه جادو و طی راه، میرسی به قلعهی بلندی که دروازه ندارد. طرف بالا آبی از زیر قلعه جاری است که هر لحظه گل قهقههای رو آن حرکت میکند. برو گلها را دسته کن تا به مرادت برسی. باید کمند بیندازی به دیوار قلعه و بروی تو قلعه و گوشهای قایم بشوی. تو قلعه، کنار چشمه دختری را میبینی که سرش را بریدهاند. این دختر شاه پریان است و هر قطره خونش که میچکد تو آب، میشود گل قهقهه. غروب دیوی میرسد و دختره را با ترکهای زنده میکند. فردا که دیو رفت، میتوانی پری زاد را با آن ترکه زنده کنی و از چنگ دیو نجاتش بدهی. این طور کارت رو به راه میشود.

مرادزاد چشمش را مالید و باز کرد. اسب علفش را خورده بود و بالای سر مرادزاد و کنار کمند ایستاده بود و مرادزاد را نگاه میکرد. پسره حیرت زده و مات بلند شد و پیشانی اسب را بوسید و دستی به یالش کشید و کمند را بست به کمرش و سوار شد و چهار نعل تاخت. رفت و رفت و رفت تا منزلها را طی کرد و نزدیک غروب رسید بالای قلعه که از زیرش آب و گل قهقهه جاری بود.
مرادزاد خسته و مانده از اسب پیاده شد. حیوان را آب داد و خودش هم آبی خورد و چند بافه علف خوشبو ریخت جلو اسب و نشست کنار چشمه. هر لحظه گل سفید و خوشگلی رو آب میآمد و مرادزاد یکی یکی میگرفت و دسته میکرد که یکهو شنید: مرادزاد! مرادزاد! غروب شده. اگر دوست داری بروی به قلعه و پری را نجات بدهی، زود باش.
مرادزاد حیرت زده نگاهی کرد به دور و بر و کسی را ندید. فقط اسبش بود. بلند شد و پیشانی اسب را بوسید و دستی به یالش کشید و اسب را پناه درختی قایم کرد. کمند را از کمرش باز کرد و سر کمند را انداخت به کنگرهی قلعه و تیز و بز رفت بالا و از دیوار سرازیر شد و رفت کنار چشمهای که تو قلعه از زمین بیرون میآمد. سر پری زاد آویزان بود و هر قطرهی خون که میچکید تو چشمه میشد گل سفید. مرادزاد وحشت زده گوشهای قایم شد و نگاه کرد.
غروب توفانی بلند شد و از صدای نعره زمین و آسمان لرزید و دیوی آمد که یک لبش زمین قلعه و لب دیگرش بام قلعه را جارو میکرد. زود رفت کنار چشمه و آتشی روشن کرد و پوست آهویی را که شکار کرده بود، کند و گوشتش را کباب کرد. بوی کباب مرادزاد را اذیت میکرد، چون هزار منزل طی آمده بود و چیزی نخورده بود. اما تاب آورد و سر جاش ماند. دیو ترکه را از کنار دختره برداشت و زد به تنش و سر دختره را چسباند به تن. دختره عطسهای کرد و تا دیو را دید، زد زیر گریه و دانههای مروارید از چشمش ریخت تو چشمه. هرچه دیو مهربانی کرد، پریزاد کوتاه نیامد و اشک ریخت. دیو کباب را پیش کشید. هم خودش خورد و هم گذاشت جلو دختره، اما تمام شب با گریهی پریزاد گذشت.
نزدیک صبح دیو ترکه را برداشت و زد به دختره که سرش جدا شد و افتاد و دیو هم تنوره کشید و رفت به آسمان. رفت و رفت تا از نظر ناپدید شد. مرادزاد از جایی که قایم شده بود، آمد بیرون و از کباب آهو خورد تا شکمش سیر شد. بعد ترکه را برداشت و زد به پری زاد. دختره زنده شد و تا چشمش به مرادزاد افتاد، شاد و شنگول زد زیر خنده و گل قهقهه از دهنش سرازیر شد. بعد رو کرد به پسره و گفت: مرادزاد! تو کجا این جا کجا؟ اگر دیو تو را ببیند، لقمهی چپت میکند.
مرادزاد تمام سرگذشتش را تعریف کرد. دختره دلداریش داد و گفت: غصه نخور. همه چیز رو به راه میشود. اول باید دیو را بکشی. تو این چشمه ماهی بزرگی است. با این ترکه که مرا زنده کردی، بزن به ماهی. بیجان میشود. شیشهی عمر دیو را از شکمش بیار بیرون و بشکن. چون تا دیو زنده باشد، روزگار ما سیاه است.
مرادزاد پا شد و ترکه را برداشت و با قوت تمام زد به ماهی که از وسط نصف شد و شیشهی عمر دیو آمد رو آب. زود شیشه را گرفت که یکهو نعرهی دیو بلند شد و از آسمان آمد پائین. دیو سراسیمه و ترس زده گفت: ای آدمیزاد! شیشهی عمرم را بده. هر آرزویی داشته باشی، برآورده میکنم. من کاری به کار تو ندارم.
مرادزاد اعتنایی نکرد و شیشه را زد زمین و دیو دود شد و رفت هوا. مرادزاد پا شد و انبارهای قلعه را باز کرد و چند خورجین مروارید و جواهر برداشت و کمند را انداخت به کنگرهی قلعه و با پریزاد برگشت پیش اسب. پری زاد را نشاند ترک اسب و اسب هم شنگول و چالاک، مثل باد پشت به قلعه و رو به کوه جادو تاخت. تاخت و تاخت و تاخت و چند هزار منزل را طی کرد.
مرادزاد خانهای بیرون شهر خرید و دختره را تو خانه گذاشت و با دسته گل قهقهه راه افتاد به طرف قصر شاه. رفت و رفت و رفت تا رسید نزدیک دروازه. وزیر که از بالای قصر نگاه میکرد. وحشت زده رفت پیش شاه و گفت: قبلهی عالم! چه نشستهای که پسره با گل قهقهه برگشت.
شاه هراسان گفت: وزیر! چه کار کنم؟ این پسره جانم را میگیرد؟
وزیر گفت: این بار نامهای بنویس به پدر و مادرتان و پسره را بفرست به آن دنیا تا از پدر و مادرتان خبر بیارد.
مرادزاد که رسید به دروازه، مردم که در دل به شاه نفرین میکردند، جمع شدند تا مرادزاد و گل قهقهه را ببینند. مرادزاد رفت و در قصر را زد. نگهبانی در را باز کرد و شاه و وزیر و وکیل و مأمورها آمدند پیشواز مرادزاد. پسره از اسب پیاده شد و مهترها اسبش را بردند طویلهی شاه. آن شب هم ضیافتی به پا کردند، اما شاه تمام شب لرزید و از ترس تا صبح بیدار ماند.
فردا شاه به مرادزاد گفت: پسر! من هیچ کی را به دلیری و رشیدی تو ندیدهام. اما مدتهاست از پدر و مادرم بیخبرم. نامهای مینویسم، اگر بروی آن دنیا و جواب نامه را بیاری، شرایط من تمام میشود و تو هم با عروست میروی خانهی خودت.

پسره که حالا از دختر شاه متنفر بود و عاشق پریزاد بود، این شرط را هم قبول کرد تا حسابی به شاه نزدیک شود و بتواند آسان انتقامش را بگیرد، اما یک روز مهلت خواست. از قصر آمد بیرون و رفت پیش پریزاد و باهاش مشورت کرد که چه کار کند. پری زاد گفت: به شاه بگو که فرمان بدهد که جلو قصر هیزم انبار کنند و تو برو بالاش و بگو هیزم را آتش بزنند. من نجاتت میدهم.
مرادزاد رفت قصر شاه و گفت جلو قصر هیزم جمع کنند و آتش بزنند. نامه را هم از شاه گرفت و رفت تو آتش. پری زاد پسره و اسبش را نجات داد و برد خانه. شاه که خیال میکرد از دست پسره راحت شده، خوشحال شد و دستور داد جشنی به پا کردند و هفت شب و هفت روز سورچرانی کردند.
اما بشنوید از مرادزاد که تا با دختره رسید به خانه، نشستند و با هم مشورت کردند. پریزاد نامهای به خط پدر شاه نوشت که: ای فرزند! حالا کار تو به جایی رسیده که به جای دیدن پدر و مادرت نامه مینویسی؟ به رسیدن این نامه، همان طور که این قاصد آمد و ما را دید، تو هم بیا ما را خوشحال کن.
مرادزاد نامه را گرفت و شنگول و شاد رفت به قصر شاه. وزیر که از بالای قصر شهر را تماشا میکرد، تا او را دید سراسیمه رفت پیش شاه و گفت: قبلهی عالم! چه نشستهای که مرادزاد از آن دنیا برگشت.
رنگ از رخسار شاه پرید و ترس زده و لرزان گفت: وزیر! چه کار کنم که جانم از دست رفت.
وزیر گفت: چاره نیست، باید با این پسره آشتی کنی و دخترت را بدهی تا خون صلح شود و جانت را نجات بدهی.
کنار دروازه مردم برای تماشای مرادزاد جمع شده بودند و بلند بلند به شاه بد و بیراه میگفتند. مرادزاد در زد و نگهبانی در را باز کرد. شاه و وزیر و وکیل و مأمورها آمدند پیشوازش. مرادزاد پیاده شد و مهترها اسبش را بردند طویلهی شاه. مرادزاد نامه را داد به شاه. شاه تا نامه را خواند، رنگ رخسارش پرید. ناچار فرمان داد تل هیزمی درست کردند و هیزمها را که آتش زدند، شاه و وزیر رفتند تو آتش سوختند و مردم هم از شرشان راحت شدند.
مرادزاد با پریزاد عروسی کرد و اسب خودش و اسب سه پا را برداشت و با پریزاد و مادر خودش کوچ کرد به سرزمین پریان.