آریا جوان - در زمانهای قدیم مرد فقیری بود به اسم احمد و زنی داشت به نام سیران. روزی رفت به شهر حلب تا کاری پیدا کند و پیش بابای پولداری شاگردی کرد. پس از هفت سال که خواست برگردد خانه، این بابا به جای مزد هفت کیسه طلا بهش داد....
احمد بار سفر را بست و تا خواست از خانه بزند بیرون، دید اربابش کوزهی بزرگی پر گندم پخته گذاشته جلوش و دانه دانه از گندم برمیدارد و میاندازد رو زمین. احمد پرسید: چه کار میکنی؟
ارباب جواب داد: اندرزهای حکیمانه را میشمارم. احمد ازش خواست که یکی از اندرزها را به او بگوید. ارباب گفت: قیمت هر اندرز یک کیسه طلاست.
داستان احمد و هفت اندرز
احمد قبول کرد و هر هفت کیسه را داد و هفت اندرز گرفت: در هر کاری صبر لازم است؛ زیباتر از همه کسی است که دل بپسندد؛ تا ازت چیزی نخواهند، هیچ چیز به کسی نده؛ رازت را به زنت نگو؛ اگر جایگاه بلندی پیدا کردی، با کسی که کم رتبه است، حرف نزن؛ وقتی به خانه میروی بین راه هرچیز سبکتر از سنگ را بردار؛ از جایی که نشستهای بلند نشو.
احمد اندرزها را شنید و با دست خالی و گرفته و ناراحت راه افتاد به طرف خانه. بین راه به کاروانی برخورد و رفت خدمت بازرگان تا پولی پیدا کند. رفتند و رفتند تا رسیدند به چاهی. میخواستند از چاه آب بکشند. هیچ کس جز احمد راضی نشد برود به چاه. بازرگان گفت: اگر سالم آمدی بالا، خونبهات را میدهم، اگر برنگشتی برای زنت میفرستم.
احمد نشانی خانهاش را داد به بازرگان و رفت پائین. کاروانیها سطل را انداختند پایین و احمد پرش میکرد و میفرستاد، تا شترها آب خوردند و اهل کاروان هم سیراب شدند. احمد که کارش تمام شد، داد زد: بالام بکشید.
یکهو تو دیوارهی چاه دری باز شد و جوان بلندقدی آمد بیرون. یقهی احمد را گرفت و با خودش برد. تا احمد به خودش آمد، دید تو اتاق درندشت و روشنی، کنار دختر خیلی خوشگلی ایستاده و گوشهی دیگر قورباغهی زشتی چمباتمه زده. جوان رو کرد به احمد و گفت: بگو کدام یکی خوشگلتر است. اگر درست نگویی، سرت را از تنت جدا میکند. احمد یاد اندرز ارباب سابقش افتاد و گفت: خوشگلتر کسی است که دل بخواهد.
یکهو صدایی بلند شد و قورباغه شد دختر خوشگلی. جوان خیلی خوشحال شد و از احمد پرسید که چی میخواهد. احمد گفت: میخواهم برگردم رو زمین.

جوان هفت تا انار داد به احمد و برش گرداند به ته چاه. احمد اهل کاروان را صدا زد و به کمک آنها از چاه آمد بیرون. خون بها و هفت انارش را داد به بازرگان تا بدهد به زنش و خودش رفت دنبال سیر و سیاحت.
بازرگان انارها و پول را رساند به سیران، زن احمد. سیران یکی از انارها را پاره کرد و دید پر از یاقوت و مروارید و الماس است. مقداری را فروخت و با پولش همان جا خانهی بزرگ و خیلی خوشگلی ساخت و به نگهبان سپرد که اگر دیدی مردی سه بار به این خانه نزدیک شد و آه کشید، بیارش پیش من.
احمد چند سال سیر و سیاحت کرد و بعد راه افتاد به طرف خانه. نزدیک خانه مار مردهای دید. یاد اندرز ارباب سابقش افتاد که گفته بود: وقتی به منزل میروی، هر چیز سبکتر از سنگ را بردار. احمد مار مرده را برداشت و انداخت تو خورجینش و راه افتاد تا رسید به خانه. اما خانهاش را پیدا نکرد. چون به جاش خانهی بزرگ و مجللی ساخته شده بود.
احمد سه بار به خانه نزدیک رفت و برگشت و آه کشید. نگهبان او را به خانه برد. احمد پیش از ورود به خانه، مار مرده را انداخت تو حیاط و روش خاک ریخت. دید زنش کنار جوان خوشگلی خوابیده. خنجرش را درآورد تا هر دو را بکشد. اما یکی از اندرزها به یادش آمد که گفت: در هر کاری صبر داشته باش. همسرش که از خواب بلند شد، پی برد جوان پسر خود اوست و کنار مادرش خوابیده. احمد تمام سرنوشتش را برای مادر و پسره تعریف کرد. وسط تعریف بود که یهو از جایی که مار مرده را دفن کرده بود، درخت میوهای رویید.
سیران تا درخت را دید، گفت: این از کجا آمده، درخت گلابی است؟ یکهو درخت پر از سیب شد. یکی گفت: درخت سیب است. اما درخت پر از هلو شد. خلاصه، اسم هر میوهای را میبردند، میوهای دیگر میشد! احمد هم با اهل ده شرط بندی میکرد. ولی هیچ کس نمیتوانست اسم درخت را بگوید، چون میوههای درخت عوض میشد. احمد هم ثروت زیادی از راه شرط بندی به جیب زد.
تو ده مرد زیرک و حریصی بود. این بابا عجوزهای را اجیر کرد تا راز درخت و اسمش را بفهمد. عجوزه با سیران ریخت رو هم و نشست زیر پاش، تا از زبان شوهره راز درخت را بفهمد. پیرزن هم مرد حریص را کرد تو صندقی و برد تو خانهی احمد و گذاشت تو اتاق خوابش. شب که احمد و سیران صحبت میکردند. مرد حریص هم حرفشان را میشنید. سیران از زیر زبان احمد کشید که این درخت، مار درخت است و از مار مردهای روییده.
صبح عجوزه رفت و صندوقش را برد. بعد مرد حریص آمد و با احمد شرط بست و گفت: اگر من جواب صحیح ندادم، تمام ثروتم مال تو، اما اگر جواب صحیح دادم، به سه چیز تو خانهات دست میزنم و آنها را میبرم.
احمد قبول کرد و مرد حریص گفت: درخت تو ماردرخت است و از مار روییده. تا مرد این را گفت، یکهو درخت آتش گرفت و سوخت. احمد گفت: تو درست گفتی. حالا سه روز به من مهلت بده. مرد قبول کرد.
احمد رفت سراغ ارباب سابقش تا راهی پیش پاش بگذارد. پیرمرد گفت: من امشب مهمان شاهم. تو هم بیا. فردا راجع به کارت حرف میزنیم. اما آنجا پهلوی من بنشین.
تو قصر پادشاه، پیرمرد کنار پادشاه نشست و احمد هم کنار او، اما هرکس که از راه میرسید، احمد جاش را میداد به او و پایینتر مینشست، تا کم کم رسید کنار در و مقابل پادشاه قرار گرفت. خوردنیهای فراوان چیدند رو سفره و آخر سر هندوانهی بزرگی آوردند. پادشاه گفت: کی کارد تیز دارد تا هندوانه را پاره کنم؟
احمد گفت که من دارم و کاردی از جیبش درآورد و داد به پادشاه. پادشاه از دیدن کارد خیلی حیرت کرد. کارد دستهی خوشگلی داشت و پوشیده بود از یاقوت و الماس و مروارید. وزیر علت حیرت پادشاه را پرسید. پادشاه کارد را داد به وزیر. وزیر خندهای کرد و گفت: روزی دزدها زدند به خزانهی پدرتان و از چیزهایی که بردند، یکی همین کارد بود.

پادشاه جلاد را صدا زد تا سر از بدن احمد جدا کند. ارباب احمد پادرمیانی کرد و گفت: این مرد مهمان من است. اجازه بدهید امشب پیش من باشد. فردا میآید و هر کاری خواستید، بکنید.
پادشاه گفت: نه. تو امشب بهش یاد میدهی چی بکند و چی بگوید.
پیرمرد قول داد که هیچ چیز به او نگوید. احمد و پیرمرد برگشتند. پیرمرد به دخترش گفت که الاغ را بیارد. دختر الاغ را آورد. پیرمرد چوبی برداشت و شروع کرد به زدن خر و به خر گفت: مگر بهت نگفتم از جات بلند نشو؟ مگر نگفتم تا چیزی ازت نخواستهاند، نده. حالا گوش کن ببین چی میگویم. فردا به پادشاه میگویی پدرم بازرگان ثروتمندی بود. روزی زدند به کاروانش و با این کارد او را کشتند. من این کارد را از سینهی پدرم درآوردم و از آن روز دنبال صاحب این کاردم. حالا کارد را بگیر و خونبهای پدرم را بده.
فردا احمد رفت پیش پادشاه و اجازه خواست تا حرفش را بزند. پادشاه اجازه داد و احمد حرف پیرمرد را تکرار کرد. پادشاه بعد از شنیدن حرف احمد، گفت: وزیر کارد را شناخته.
وزیر گفت: من دروغی از خود ساختم تا این کارد را ازت بگیرم.
پادشاه دستور داد گردن وزیر را زدند و احمد را مرخص کرد. احمد و پیرمرد برگشتند. پیرمرد رو کرد به احمد و گفت: مگر نگفتم که رازت را به زنت نگو. میدانی سه چیزی که آن مرد میخواهد چی هست؟ زن تو، سر تو، ثروت تو. حالا برمیگردی و نردبامی درست میکنی که سه پلهی دور از هم داشته باشد و خودت و زنت میروید پشت بام، وقتی مرد خواست بیاید پیش شما. دست که به پلهی اول نردبام گذاشت، بگو این اولیش. به پلهی دوم که دست گذاشت، بگو این دومیش. به پلهی سوم که دست گذاشت، بگو این سومیش. شاهد و گواه هم حاضر کن تا نتواند انکار کند. احمد برگشت و همان طور که پیرمرد گفته بود، عمل کرد و مرد حریص با دست خالی و غصهی زیاد برگشت و احمد هم به آرزوش رسید.