آریا جوان -
به گزارش خبرنگار مهر، جنگ برای بعضی آدمها در همان سالهایی که گلولهها شلیک میشدند تمام نشد؛ بخشی از آن در خاطره، هویت و روابطشان باقی ماند و سالها بعد، در موقعیتهایی تازه خودش را نشان داد. رمان «پسر خدا» نوشته محمدهادی عبدالوهاب، سراغ همین بخش کمتر دیدهشده از جنگ رفته است؛ جایی که گذشته، به ظاهر تمام شده اما هنوز بر زندگی آدمهایش سایه انداخته است.
این رمان داستان سهراب، کودکی بازمانده از جنگ است که در دهه ۹۰ زندگی میکند و حالا خودش در آستانه پدر شدن قرار گرفته است. اما درست در زمانی که قرار است فصل تازهای از زندگیاش را آغاز کند، با بیماری همسرش و احتمال از دست دادن خانوادهای که هنوز شکل کامل نگرفته، مواجه میشود. این بحران، او را به سمت گذشتهای میبرد که سالها از آن فرار کرده و به پرسشهایی درباره هویت، خانواده و ریشههایش میرساند.
وقتی گذشته دست از سر آدم برنمیدارد
سهراب فقط با یک بحران در زمان حال روبهرو نیست. گذشته او نیز پر از فقدان و پرسشهای بیپاسخ است. او پدر و مادرش را در جنگ از دست داده و بدون تجربه حضور آنها بزرگ شده است؛ فقدانی که فقط به نبودن دو نفر در زندگیاش محدود نمیشود، بلکه بر تصویری که از خودش و جایگاهش در جهان دارد نیز اثر گذاشته است.
حالا همان کودکی که زمانی قربانی اتفاقاتی بوده که نقشی در شکلگیری آنها نداشته، باید خودش تصمیم بگیرد و مسئولیت یک زندگی را برعهده بگیرد. قرار است پدر شود؛ اما هنوز با زخمهای کودکی خودش کنار نیامده است.
همین تضاد، یکی از مهمترین گرههای داستان را شکل میدهد: آیا کسی که خودش از داشتن خانواده محروم بوده، میتواند خانوادهای متفاوت بسازد؟
سهراب؛ مردی میان گذشته و آینده
سهراب در ابتدای داستان شخصیتی آرام و بیدغدغه نیست. او میان کار، زندگی خانوادگی، بیماری همسرش، اضطراب پدر شدن و خاطرات پراکنده گذشته گرفتار شده است. ذهن او دائماً میان آنچه اکنون اتفاق میافتد و آنچه سالها پیش رخ داده، در رفتوآمد است.
حتی یک موقعیت ساده مانند پناه گرفتن در کمد، تبدیل به پنجرهای برای ورود به ذهن آشفته او میشود. تلفن همراه مدام زنگ میخورد، پیامها از مدرسه و دفتر کار میرسند، تماسهای ناشناس نگرانی ایجاد میکنند و در میان همین آشفتگی، گذشته نیز خودش را تحمیل میکند.
این جزئیات نشان میدهد بحران سهراب فقط یک اتفاق بیرونی نیست؛ آشفتگی به درون او رسیده و زندگی روزمرهاش را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
جنگ، این بار در ذهن آدمها
یکی از تفاوتهای «پسر خدا» با روایتهایی که جنگ را صرفاً در میدان نبرد دنبال میکنند، نوع نگاه آن به پیامدهای جنگ است. در این رمان، جنگ بیشتر از آنکه صحنهای تاریخی باشد، تجربهای انسانی است که آثارش در زندگی نسل بعد باقی مانده است.
خرمشهر، آبادان، آسایشگاه، بیمارستان، خانه و محل کار، فضاهایی هستند که داستان در آنها شکل میگیرد. جابهجایی میان این مکانها، همزمان با رفتوآمد روایت میان گذشته و حال، تصویری از زندگیای میسازد که در آن مرز میان «دوران جنگ» و «پس از جنگ» چندان روشن نیست.
برای سهراب، جنگ اتفاقی متعلق به گذشته نیست؛ چیزی است که بخشی از کودکی، خانواده و هویت او را ساخته و حالا در بزرگسالی نیز خودش را به شکل دیگری نشان میدهد.
وقتی قربانی باید مسئولیتپذیر شود
دغدغه اصلی محمدهادی عبدالوهاب در این رمان، به گفته خودش، پرداختن به مسئله انسان است. سهراب بدون اینکه جنگ را انتخاب کرده باشد، با پیامدهای آن بزرگ شده است. او نه پدر را داشته تا الگویی از مردانگی برایش باشد و نه مادر را تا تصویری از زنانگی و خانواده در اختیار داشته باشد.
سالها میگذرد و سهراب با این پیشینه زندگی میکند؛ تا اینکه قرار است خودش پدر شود. اینجاست که دیگر نمیتواند تمام مشکلاتش را به گذشته نسبت دهد.
در نقطهای از داستان، همسر سهراب به او میگوید نمیخواهد فرزندشان شبیه او باشد یا ضعفهای او را تکرار کند. همین جمله، سهراب را با پرسشی اساسی مواجه میکند: آیا قرار است گذشته همچنان آینده او را تعیین کند یا میتواند مسیر دیگری بسازد؟
تولد در کنار ترس از مرگ
یکی از موقعیتهای مهم رمان، قرار گرفتن «تولد» و «مرگ» در کنار یکدیگر است. سهراب در آستانه پدر شدن است و همزمان با بیماری سخت همسرش روبهرو میشود. قرار است انسانی تازه به زندگی او وارد شود، اما همزمان ترس از دست دادن نزدیکترین فرد زندگیاش، آینده را برایش مبهم میکند.
این تقابل، بحران سهراب را از یک مسئله شخصی فراتر میبرد. او ناچار است درباره معنای خانواده، مسئولیت، فقدان و ادامه دادن فکر کند؛ در حالی که هنوز بخشی از خودش درگیر گذشتهای است که نتوانسته آن را بهدرستی پشت سر بگذارد.
ساختار روایی «پسر خدا» نیز در خدمت همین جستوجوی هویت قرار گرفته است. فصلهای «من» بیشتر به تجربه مستقیم و ذهنیت سهراب نزدیک میشوند و فصلهای «آنها» بخشهای دیگری از آدمها و گذشته را آشکار میکنند.
این جابهجایی باعث میشود مخاطب هویت سهراب را فقط از زاویه نگاه خودش نشناسد. گذشته او از میان خاطرات، روایت دیگران و سکوتهایی که سالها باقی ماندهاند، کمکم شکل میگیرد.
شخصیتهایی مانند معصومه، مجد، سروش و مریم نیز هرکدام بخشی از این جهان را کامل میکنند و داستان را از یک بحران فردی به روایتی درباره رابطه انسان با دیگران، گذشته و مفهوم تعلق گسترش میدهند.
روایتی شهری از زخمی تاریخی
«پسر خدا» در فضای امروز روایت میشود؛ آدمهایی که کار میکنند، بیمارستان میروند، تلفن همراه دارند، در شبکههای اجتماعی حضور دارند و با مشکلات معمول زندگی شهری دستوپنجه نرم میکنند. همین فضای معاصر باعث میشود جنگ در قالبی متفاوت وارد داستان شود.
نویسنده تلاش کرده میان زخمهای تاریخی و اضطرابهای زندگی امروز پیوند برقرار کند. سهراب فقط یک شخصیت متعلق به جنگ نیست؛ مردی است که باید در زندگی معاصر تصمیم بگیرد، مسئولیت بپذیرد و با آیندهای روبهرو شود که برایش قابل پیشبینی نیست.
از همین منظر، «پسر خدا» درباره نسلی است که ممکن است خودش در میدان جنگ حضور نداشته باشد، اما بخشی از زندگیاش تحت تأثیر پیامدهای آن شکل گرفته است.
رمانی درباره فقدان، نه فقط جنگ
محمدهادی عبدالوهاب در این اثر تلاش کرده از شعار فاصله بگیرد و جنگ را از زاویه تجربه انسانی آن روایت کند. فقدان، تنهایی، شرم، ترس، بیماری، اضطراب، رابطه با خدا، پدر شدن و جستوجوی ریشهها در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند تا بحران سهراب شکل بگیرد.
«پسر خدا» در ۲۲۴ صفحه توسط انتشارات خط مقدم منتشر شده است. این رمان با تمرکز بر زندگی سهراب، مخاطب را با این پرسش روبهرو میکند که گذشته تا کجا حق دارد آینده یک انسان را تعیین کند و آدمی که سالها خود را قربانی شرایط دانسته، از چه نقطهای باید مسئولیت زندگی خودش را بپذیرد.