چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴

اندیشه

پزشکی که در خط مقدم جنگ، نماز صبحش را با شهادت به پایان رساند

پزشکی که در خط مقدم جنگ، نماز صبحش را با شهادت به پایان رساند
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: سال ۱۳۳۴، شهر یزد میزبان تولد کودکی شد که نامش را «محمدعلی» گذاشتند؛ کودکی که سال‌ها بعد، نام او نه فقط در حافظه مردم یزد، که در تاریخ بهداشت و درمان جبهه‌های دفاع مقدس ثبت شد. زندگی محمدعلی رهنمون از همان آغاز با نشانه‌هایی از دینداری، انضباط و مسئولیت‌پذیری همراه بود؛ ویژگی‌هایی که در بزنگاه‌های تاریخی دهه‌های ۵۰ و ۶۰ شمسی، او را به یکی از چهره‌های اثرگذار حوزه درمان در سال‌های انقلاب و جنگ تبدیل کرد.
محمدعلی در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. پنج‌ساله بود که برای فراگیری قرآن راهی مکتب‌خانه شد و در مدتی کوتاه، آیات الهی را آموخت. اطرافیانش بعدها نقل کردند که حافظه قوی و تمرکز مثال‌زدنی او از همان سال‌ها نمایان بود.
شش‌ساله نشده بود که پدرش را از دست داد و طعم یتیمی را چشید. این فقدان اما او را متوقف نکرد. دوره دبستان را در مدرسه بدر گذراند و در مقاطع بعدی، در مدارس آیت‌اللهی و رسولیان یزد تحصیل کرد. هم‌زمان با سال‌های پایانی دبیرستان، مادرش نیز از دنیا رفت. دو فقدان بزرگ در سال‌های نوجوانی، بار مسئولیت را بر دوش او سنگین‌تر کرد، اما مسیرش را تغییر نداد. در سال ۱۳۵۲ در آزمون سراسری پزشکی پذیرفته شد و به دانشگاه اهواز راه یافت؛ انتخابی که تحقق آرزوی مادرش نیز بود.
دانشجو در متن انقلاب
سال‌های حضور او در دانشگاه، هم‌زمان با اوج‌گیری مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی بود. رهنمون از جمله دانشجویانی بود که فعالیت‌های انقلابی را با جدیت دنبال می‌کرد. در شکل‌گیری نهضت مردمی استان یزد نقش فعالی داشت. اعلامیه تحریم نوروز ۱۳۵۷ به مناسبت چهلم شهدای تبریز و قم، با خط خوش او نگاشته شد؛ اعلامیه‌ای که زمینه‌ساز قیام دهم فروردین مردم یزد شد.
با این حال، او همواره بر اهمیت هم‌زمانی مبارزه و تحصیل تأکید می‌کرد. به دوستانش می‌گفت: «آدم بی‌سواد به درد انقلاب نمی‌خورد. باید هم درس بخوانید، هم مبارزه کنید.» در گرمای طاقت‌فرسای اهواز، وقتی خوابگاه امکاناتی نداشت، کنار درِ اتاق استادان که کولر گازی روشن بود می‌نشست و درس می‌خواند. باور داشت اگر کسی تصمیم به آموختن بگیرد، شرایط مانع او نخواهد شد.

آریا جوان


طبس؛ نخستین میدان خدمت
در شهریور ۱۳۵۷، زلزله مهیب طبس رخ داد. هنوز فضای کشور ملتهب بود که رهنمون به همراه گروه‌های امدادی عازم منطقه شد. این گروه به دستور شهید آیت‌الله صدوقی تشکیل شده بود و او مسئولیت کمیته امداد و درمان امام خمینی(ره) را برعهده گرفت.
چهار ماه در کنار چهره‌هایی چون سید علی خامنه‌ای و شهید آیت‌الله هاشمی‌نژاد، در خدمت زلزله‌زدگان طبس بود. تجربه طبس، نخستین تمرین بزرگ او در مدیریت بحران درمانی محسوب می‌شد.
در روزهای نخستین پیروزی انقلاب، به دانشگاه اهواز بازگشت. در فضایی که برخی گروهک‌ها تعطیلی دانشگاه‌ها را مطرح می‌کردند، او در دفاع از تداوم آموزش و مقابله با جریان‌های التقاطی فعال بود. سال ۱۳۵۸ با وقوع سیل خوزستان، کمیته بهداشت و درمان جهاد سازندگی خوزستان به همت او شکل گرفت و مسئولیت آن را پذیرفت. هنوز آثار خستگی آن بحران باقی بود که جنگ تحمیلی در شهریور ۱۳۵۹ آغاز شد.
آغاز رسالت در جنگ
با شروع جنگ، رهنمون در حالی که تنها چند ماه تا پایان دوره پزشکی عمومی‌اش باقی مانده بود، تحصیل را کنار گذاشت و تمام‌وقت وارد میدان شد. با سازماندهی مجدد کمیته امداد و درمان جهاد سازندگی خوزستان، پایگاهی برای جذب نیروهای پزشکی در جنوب ایجاد کرد.
او شبانه‌روز در جبهه‌های جنوب به درمان مجروحان می‌پرداخت. سال ۱۳۶۰ به عضویت بهداری سپاه پاسداران درآمد و در شکل‌گیری ساختار درمانی این نهاد نقش داشت. در راه‌اندازی نخستین بیمارستان متعلق به سپاه که امروز به عنوان یکی از مراکز آموزشی‌درمانی دانشگاه علوم پزشکی بقیه‌الله(عج) شناخته می‌شود، سهم مؤثری ایفا کرد.
با وجود آنکه شاگرد اول دانشگاه بود و پیشنهاد شرکت در آزمون تخصص به او داده شد، پاسخ داد: «فعلاً مملکت نیاز دارد من همین‌جا، به عنوان پزشک عمومی خدمت کنم.»

آریا جوان


بیمارستان‌های خط مقدم
در سال ۱۳۶۱ به جنوب بازگشت و در تجهیز بیمارستان صحرایی شهید کلانتری اندیمشک و بیمارستان شهید بقایی اهواز مشارکت فعال داشت. در عملیات‌های جنوب و غرب کشور، مسئولیت بیمارستان‌های صحرایی را برعهده گرفت.
همسرش، نرجس کامیار که مدتی در بیمارستان شهید کلانتری همراه او زندگی می‌کرد، روایت می‌کند: من در سفری به بیمارستان شهید کلانتری اندیشمک همراه شهید بودم مدت سه ماه و در همان محوطه بیمارستان در منزلی زندگی می‌کردم که از نزدیک شاهد فداکاری‌های همسرم بودم. طی چند عملیاتی که در فروردین و اردیبهشت و خرداد ماه سال 1362 انجام شد و عده زیاد مجروحینی که به بیمارستان آورده می‌شدند خاطرات ماندنی برایم یادگار است.
وقتی هلی‌کوپتر شنوک که حاصل مجروحین بود روی باند داخل محوطه بیمارستان می‌نشست ایشان به سرعت به طرف آن می‌رفت سر برانکاردها را می‌گرفت به سرعت به داخل بیمارستان مجروحین را منتقل می‌نمود و سریع آستین خود را بالا زده اولین کسی که خون می‌داد خودش بود. شاید کمتر شبی وقت برای خوابیدن پیدا می‌کرد و شاید فرصت بسیار اندکی برای لقمه‌ای غذا.
به خاطر خصوصیات اخلاقی و تواضعش پزشکان زیادی را به بیمارستان جذب کرده بود تا آنها را ساعت‌ها در اتاق عمل و بالای سر مجروحین به خدمت بگیرد. بعضی پزشکان که چندان تعهدی نداشتند می‌گفتند فقط به خاطر رهنمون می‌آییم. واقعاً جذب بعضی پزشکان متخصص به خصوص جراحی مغز و اعصاب که بسیار نیاز بود چندان کار ساده‌ای نبود.
البته همسرم آن جا مواجه با بعضی قدرنشناسی‌ها شد که دل صبور و درپای او چقدر زیبا مقاومت می‌کرد و دم برنمی‌آورد. و برای من دیدن و تحمل آن صحنه‌ها هم سخت بود هم عبرت‌آموز. شاید فقط سه سال با هم زندگی کردیم ولی او من را برای سال‌هایی سخت آماده و مقاوم کرد تا الان شاهد دیدن فرزند موفق‌مان زهرا باشیم.
از دفترچه اعمال تا عذرخواهی‌های فوری
در کنار فعالیت‌های گسترده درمانی، انضباط شخصی ویژه‌ای داشت. دفترچه کوچکی همراهش بود که کارهای روزانه‌اش را در آن ثبت می‌کرد؛ حتی مواردی چون تندی در سخن یا بدهی‌های کوچک. هدفش آن بود که در اولین فرصت، دلجویی و جبران کند. اگر احساس می‌کرد سخنی کسی را آزرده، همان لحظه برای عذرخواهی می‌رفت. حتی شب عروسی‌اش با شنیدن اذان، جمع را برای اقامه نماز جماعت فراخواند.
در ماجرایی دیگر، وقتی برای بازدیدی غیرضروری پیشنهاد همراهی با خودرو دولتی به او شد، در میانه راه پیاده شد و گفت: «شما مأموریت دارید، من اگر بیایم می‌شود تفریح. ماشین هم دولتی است.»

آریا جوان


تواضع در اوج مسئولیت
در آستانه عملیات‌ها، با وجود مسئولیت سنگین، کارهای ساده را نیز انجام می‌داد. وقتی یکی از نیروها به او گفت این کارها در شأن شما نیست، پاسخ داد: «هر کاری که کمک کند بیمارستان راه بیفتد، کار مهمی است.» دوستانش او را پیش از آنکه پزشک بدانند، بسیجی می‌دانستند. آرامش خاصی در خط مقدم داشت؛ وضو می‌گرفت، دعا می‌خواند و آماده خدمت می‌شد.
شهادت در سپیده‌دم
ششم اسفند ۱۳۶۲، در جریان عملیات خیبر در منطقه طلائیه، بیمارستان صحرایی خاتم‌الانبیا(ص) هدف بمباران قرار گرفت. لحظاتی پیش از آن، صدای اذان از رادیوی کوچک بیمارستان پخش شده بود. رهنمون وضو گرفت، کادر پزشکی را بیدار کرد و برای نماز ایستاد. در حال قنوت نماز صبح، انفجار بمب‌ها فضای بیمارستان را درهم شکست و او در سنگر همیشگی‌اش به شهادت رسید؛ سپیده‌دمی که برای همکارانش با دود و آتش آغاز شد.
ثمره زندگی مشترک کوتاهش، دختری به نام زهراست که امروز راه پدر را در عرصه پزشکی دنبال می‌کند. همسرش می‌گوید: «او مرا برای سال‌های سخت آماده کرد.» نام محمدعلی رهنمون امروز با تاریخچه بهداشت و درمان جبهه‌های جنوب گره خورده است؛ پزشکی که میان تخصص و مسئولیت ملی، دومی را برگزید و میان عنوان و خدمت، خدمت را انتخاب کرد.
روایت زندگی او، روایتی از پیوند دانش، تعهد و تواضع است؛ روایتی که نشان می‌دهد در سال‌های پرآشوب، برخی چهره‌ها بی‌آنکه در پی عنوان باشند، ساختارهایی را بنیان گذاشتند که آثارشان سال‌ها بعد نیز باقی ماند. سپیده‌دم ششم اسفند ۱۳۶۲، یکی از همین چهره‌ها در قنوت نماز صبح، مسیر زندگی را به پایان رساند؛ اما نامش در حافظه تاریخ درمان جنگ، همچنان جاری است.
منبع:
«هتل نیوسایت»/ ابوالقاسم وردیانی/ انتشارات روایت فتح

آریا جوان



نظرات شما