دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴

اندیشه

با طنزپردازان / ۱۴

پرچانه‌ای که حرف نزد، اما شهر را خنداند/ شاعری که در دکانش قافیه شد

پرچانه‌ای که حرف نزد، اما شهر را خنداند/ شاعری که در دکانش قافیه شد
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

به گزارش خبرنگار مهر،‌ محمدصادق تفکری از کهنه‌کارهای تحریریه مجله فکاهی «توفیق» بوده است که حضور پرفرازونشیبی نزدیک به نیم قرن در این مجله داشت و هر سه دوره انتشار آن را از سر گذراند. اگرچه تخلص او «پرچانه» بود و با نام‌های مستعاری چون زلم زینبو، سرورالشعرا و میرزاآقا نیز شناخته می‌شد، اما در واقعیت مردی بسیار کم‌حرف، گوشه‌گیر و با طبعی ملایم بود که در جلسات دوستانه با صبر و حوصله سخنان دیگران را تحمل می‌کرد و متلک‌ها را از زیر سبیل پرپشتش رد می‌کرد!
او مغازه کوچکی در کوچه پشت مسجد و مدرسه سپهسالار (مدرسه عالی شهید مطهری فعلی) داشت که کسب‌وکار در آن ترکیبی از عطاری، آجیل‌فروشی، بقالی و فروش لوازم‌التحریر بود و هم‌زمان محل زندگی او محسوب می‌شد. بچه محصل‌ها مشتری همیشگی او بودند. تفکری که طبعی موزون و شوخ‌طبع داشت، بر روی شیشه مغازه و اجناس خود قطعات شعر طنزآمیز و فکاهه‌های عامیانه نصب می‌کرد تا مشتریان را به خنده و تفکر وادارد؛ مثلا:
اگر خواهی خوراکی‌های تازه
قدم رنجه نما در این مغازه
یا روی کیسه آجیل‌ها، کاغذی با این نوشته گذاشته بود:
اگرچه ناخنک معنای هستی است
ولی اینجا جزایش پشت دستی است!
با وجود اینکه اطلاعات دقیقی از سال تولد و جزئیات زندگی شخصی او در دست نیست، اما امانت‌داری، درستکاری و خوش‌معاملگی تفکری زبان‌زد دانش‌آموزان و اهالی محل بود. اشعار او روان، ساده و عامیانه بود و جایگاه ویژه‌ای در دل مردم کوچه و بازار داشت. این شاعر که تا آخر عمر مجرد ماند و حدود هفتاد و پنج سال عمر کرد، با آثارش در شماره‌های متعدد توفیق ماندگار شد و نمادی از طنز تلخ و شیرین دوران خود شد. او شعری دارد به نام درد دل مفلس، که در شماره ۷ نشریه توفیق، اردیبهشت ماه ۱۳۱۹ شمسی چاپ شده بود:
هان ای دل عبرت، بین از دیده نظر کن هان
بر خانه اینجانب نیم‌فرسخی تهران
بنگر به من مفلس، در کلیه مخروبه
شش طفل قد و نیم‌قد، لخت و پنی و عریان
عباس ز من خواهد «جوراب» و حسن «گیوه»،
اکبر «کله» و قاسم، خواهد «کت» و هم «تنبان»
با گریه و بازاری، فرخنده ز من خواهد
یک دفتر نقاشی از بهر دبیرستان
فرزند بزرگ من شد دیپلمه و زین رو
یک ساله که می‌باشد، بیکاره و سرگردان
شد مبلغ هنگفتی، قرضم به حسن نانوا
آورده در خانه هر روز دو کیلو نان
مادرزن اینجانب با غرغر و اخم و تخم
شش‌ماهه که می‌باشد، در خانه ما مهمان
از بس که بدهکارم من بر در و همسایه
در خانه شوم پنهان از ترس طلبکاران
هر روز شود ناخوش، یک طفل ز اطفالم
باید بدهم بنده هی پول دوادرمان
خاقانی شروانی، گر وضع مـرا می‌دید
اشعار کجا می‌گفت از کنگره ایوان؟
پرچانه ز احوالم گفته است یکی از صد،
چون شعر مطول شد، آن را بدهد پایان!

آریا جوان


او یک کرسی در مغازه داشت که روی آن غذا می‌پخت و همانجا هم می‌خوابید. این دکان سه بار به خاطر همین کرسی دچار حریق و سوختگی او شد که دوبار با کمک اهل محل نجات یافت و در سومین بار، آتش منقل کرسی پایان زندگی این شاعر را در ۷۵ سالگی رقم زد. او در بهمن ١٣۴٢ شعر «سوختم!» را با سر و صورت و دستانی سوخته در بیمارستان سروده بود:
در دکان، در فصل سرما، من ز گرما سوختم
با تمام جنس دکان، بنده یک جا سوختم
قصه پروانه بشنیدی که سوزد گرد شمع؟
من به دور خویشتن، پروانه‌آسا سوختم
شعله آتش به دست و صورت و پایم گرفت
من به یک غفلت، به دکانم، سراپا سوختم
سوزش دل یک طرف، سوز سر و پا یک طرف
توی پستوی دکان، یا ساختم، یا سوختم
این دکان هم جای کسبم بود، هم منزلگهم
قسمت این سان شد که در دکان و ماوا سوختم
آتشی در خشک و تر افتاد و من گشتم کباب
در دکان خویشتن تنهای تنها سوختم
چون که طشتِ «آب سرد» اندر دکان من نبود
زین جهت یک باره از پایین و بالا سوختم
گفته بودی ساختی با زندگی یا سوختی؟
آن قدر با زندگانی ساختم، تا سوختم ...


نظرات شما