آریا جوان -
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: در روزگاری که فضای مجازی به کارخانه تولید اطلاعات تبدیل شده و هر خبر، پیش از آنکه راستیآزمایی شود، هزار بار بازنشر میشود، تشخیص مرز میان واقعیت و خیال کار سادهای نیست؛ بهویژه اگر این اطلاعات درباره شخصیتی تاریخی مانند رضاخان باشد. شخصیتی که نامش سالهاست محل مناقشه است و هر گروهی، روایتی متناسب با سلیقه و نگاه خود از او میسازد؛ روایتی که گاه آنقدر اغراقآمیز میشود که تشخیص طنز از جدی را دشوار میکند.
در چنین فضایی، کافی است یک ادعای عجیب مطرح شود تا در چشم برهمزدنی، به «حقیقت تاریخی» بدل شود. نمونهاش همین گزارهای که مدتی پیش در فضای مجازی دستبهدست شد: «برج میلاد را رضاخان ساخته است.» ادعایی که اگرچه در نگاه اول خندهدار به نظر میرسد، اما وقتی میبینیم عدهای با جدیت به آن استناد میکنند، خنده جای خود را به تأمل میدهد.
تاریخ درحال بروزرسانی
جرقه این ماجرا از جایی خورد که نویسنده کتابی با نام «رضا چاخان» در صفحه شخصی خود، این جمله را بهعنوان شوخی منتشر کرد. شوخیای که البته خیلی زود از کنترل خارج شد و به دست کسانی افتاد که آماده بودند هر دستاوردی، حتی برج میلاد، را به حساب دوران پهلوی و شخص رضاخان بگذارند. گویی فضای مجازی منتظر چنین «کشف تاریخی»ای بود.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود. کتاب «رضا چاخان» دقیقاً روی همین نقطه دست میگذارد؛ جایی که تاریخ، قربانی شایعه میشود و شوخی، لباس جدی به تن میکند. نویسنده با باز کردن پیچ این روایتهای خیالی، مخاطب را به سفری میبرد که در آن، رضاخان نهتنها سازنده برج میلاد، بلکه کاشف جاذبه زمین، ثبتکننده جهانی تخت جمشید و حتی تنظیمکننده سرعت خواندن رپرهای آمریکایی معرفی میشود!
در یکی از روایتهای طنز کتاب، رضا شاه زمانی تصمیم به ساخت برج میلاد میگیرد که متوجه میشود ساختمانهای بلند کشورهای دیگر، از دور دیده میشوند، اما بناهای خانه او لابهلای درختان گم شدهاند. بنابراین دستور میدهد برجی ساخته شود که مایه افتخار «ایران و ایرانی» باشد اما به کام خودش به اتمام برسد. در ادامه، از کاهش بودجه شهرداریها تا طراحی اولیه برج توسط زنی به نام «ژیلا میرلوحی» سخن به میان میآید؛ روایتی که آگاهانه مرز خیال و واقعیت را درمینوردد و با اغراق، به نقد نگاه اسطورهسازانه به تاریخ میپردازد. نکته جالب اینجاست که این برج همان برج میلاد است اما بعد از انقلاب نامش را تغییر میدهند و ژیلا میرلوحی را به بیرون از وطن میفرستند. ما میگیم برج میلاد رو ساختند شما هم بگید ساختند.
کتاب در ادامه، با همین منطق، سرنوشت برج خلیفه را هم به طراحی ردشدهای نسبت میدهد که چون در ایران پذیرفته نشد، سر از امارات درآورد. این مسئله را هم میخواهند به گردن جمهوری اسلامی بیندازند که چون آنان آمدند پس ما برج خلیفه را از دست دادیم. روایتهایی که آنقدر غیرواقعیاند که خواننده ناچار میشود از خود بپرسد: «واقعاً تا کجا میتوان هر ادعایی را پذیرفت؟» اما باور کنید طرفدارانی وجود دارند که به نام خود ثبت کنند.
طنز «رضا چاخان» تنها به پروژههای عمرانی محدود نمیشود. نویسنده با نگاهی کنایهآمیز، تصمیمات اقتصادی و اجتماعی منتسب به رضاخان را هم به شکلی اغراقشده بازخوانی میکند؛ از گران شدن قند و شکر برای پیشگیری از دیابت مردم گرفته تا ساخت پل ورسک به عنوان میراثی ماندگار برای آیندگان. روایتهایی که در ظاهر ستایشگرند، اما در باطن، پرسشهای جدی درباره روایت رسمی تاریخ مطرح میکنند. احتمالا درباره گرانی در آن دوره زیاد شنیدهاید یا حتی کلمه قحطی به گوشتان خورده است. مدیون هستید اگر فکر کنید اینها در زمان رضاخان وجود داشته است چون تنها دلیلش این بوده است که گران شدند تا مردم به دیابت منجر نشوند.

بخشندهتر از حاتم طایی
یکی از بخشهای قابلتوجه کتاب، پرداختن به مفهوم «بخشندگی» رضاخان است؛ جایی که او در رقابت با حاتم طایی قرار میگیرد و حتی برای ثبت نام خود بهعنوان بخشندهترین فرد تاریخ، از بخشیدن کوه آرارات هم ابایی ندارد. اغراقی که نه برای تحقیر، بلکه برای نشان دادن بیمنطقی برخی روایتهای تاریخی به کار گرفته شده است. گفتیم کوه آرارات، میدونید چرا بخشید و رفت؟ به خاطر اینکه دوست نداشت نام یک عرب به نام حاتم طایی در میان باشد و مردم فقط باید از یک ایرانی به عنوان یک فرد بخشنده نام میبردند و کی بهتر از او که در بخشندگی ید طولایی داشت.
در میان این داستانها، صحنههایی کاملاً آشنا برای مخاطب امروز ترسیم میشود؛ از رضا شاهی که در ایستگاه دروازهدولت سوار مترو میشود تا گفتوگویش با یک دستفروش. ترکیب شخصیت تاریخی با عناصر کاملاً معاصر، عمداً این سؤال را پیش میکشد که اگر مرز خیال و واقعیت برداشته شود، چه چیزی از تاریخ باقی میماند؟
نقطه اوج این شوخیها، جایی است که رضاخان نهتنها جاذبه زمین را کشف میکند، بلکه آجرهای برج میلاد را هم شخصاً پرتاب میکند! گزارههایی که دقیقاً شبیه همان مطالبی است که هر روز در فضای مجازی با آن مواجه میشویم؛ مطالبی که شاید خندهدار به نظر برسند، اما بهتدریج جای خود را در ذهن مخاطب باز میکنند. بسیاری از طرفداران آنان هستند که چنین گزارههایی را نه تنها باور میکنند بلکه با اسنادی که هیچ سندیتی ندارد از آن دفاع میکنند. یاللعجب!
ناصر جوادی، نویسنده کتاب «رضا چاخان»، در این مجموعه داستان کوتاه طنز، تلاش کرده همین «چاخانهای مجازی» را دستمایه کار خود قرار دهد. او با کنار هم گذاشتن روایتهایی که هیچ نسبتی با واقعیت تاریخی ندارند، نشان میدهد چگونه میتوان با چند جمله، تاریخ را وارونه کرد و ظالم و مظلوم را جابهجا نشان داد. این کتاب، نه در پی ارائه روایت مستند تاریخی است و نه ادعای پژوهش دارد. هدف آن، دقیقاً به چالش کشیدن همین ادعاهاست؛ اینکه چرا و چگونه، هر مطلبی در فضای مجازی میتواند بهسرعت به «سند» تبدیل شود. شوخیهای کتاب، اگرچه لبخند بر لب مخاطب مینشانند، اما در لایه زیرین، دعوتی جدی به تفکر هستند.
مرز باریک خیال و تاریخ
«رضا چاخان» با زبانی ساده و روان، وصلههای ناجوری را به روایت رسمی حکومت پهلوی میدوزد؛ وصلههایی که عمداً «نچسب»اند تا مخاطب متوجه ساختگی بودنشان شود. از فرارهای متعدد شاهان پهلوی گرفته تا پیشینههای عجیبوغریب، همه در خدمت این هدفاند: باور نکردن هر آنچه میشنویم.
این اثر که با همکاری نشر «میخ» منتشر شده، نمونهای از طنز آگاهانهای است که هم میخنداند و هم هشدار میدهد. هشداری درباره خطر تحریف تاریخ در عصری که سرعت انتشار اطلاعات، از سرعت اندیشیدن پیشی گرفته است.
در نهایت، «رضاچاخان» بیش از آنکه درباره رضاخان باشد، درباره ماست؛ درباره مخاطبانی که اگر دقت نکنند، ممکن است فردا باور کنند برج میلاد را هم رضاخان ساخته است.