آریا جوان -
به گزارش خبرنگار مهر، سومین نشست «انتقال تجربههای کاربردی یک نویسنده» با حضور مرتضی قاضی، نویسنده و پژوهشگر ادبیات پایداری در انتشارات روایت فتح برگزار شد.
مرتضی قاضی در سومین نشست «انتقال تجربههای کاربردی یک نویسنده» درباره مسیر ورودش به حوزه ادبیات دفاع مقدس گفت: سال ۱۳۸۲ و در سال آخر دانشگاه شریف بودم که گذرم به روایت فتح افتاد. مسیر ورود من به روایت فتح با چند نفر دیگر از بچههای دانشگاه شریف که بعدها از پایهگذاران انتشارات بودند، متفاوت بود.
وی ادامه داد: یکی از دوستان دانشگاهیام که با فردی به نام آقای حسینی، از نیروهای روایت فتح، آشنایی داشت، به من پیشنهاد کرد که با توجه به فعالیتهایم در حوزه کنگره شهدا و موضوع شهدا، به روایت فتح بروم. همین موضوع باعث شد با آقای حسینی آشنا شوم و به مرور در روایت فتح ماندگار شوم.
قاضی با اشاره به آغاز فعالیتش در روایت فتح گفت: از مهرماه سال ۱۳۸۲ و در ابتدا بهصورت محدود و آرام وارد مجموعه شدم. آن زمان پروژه «دانشجویان شهید» مطرح بود و من تحقیق درباره شهید غلامرضا رضایی، استاد دانشگاه شریف که شیمیایی شده بود، را برعهده گرفتم. او را از قبل میشناختم و همین موضوع باعث شد این پروژه را دنبال کنم.
این نویسنده افزود: در آن سالها گاهی دوستان جلسات ماهانه برگزار میکردند و دور یک میز مینشستیم و تجربههای خود را با یکدیگر به اشتراک میگذاشتیم. من نیز به تدریج حضورم در روایت فتح جدیتر شد و از ابتدای سال ۱۳۸۳ بیشتر در مجموعه حضور پیدا کردم.
وی با بیان اینکه از سال ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۹ بهصورت مستمر در روایت فتح فعالیت داشته است، گفت: شاید تنها کاری که در این سالها بهصورت جدی انجام میدادم، تحقیق در روایت فتح بود. محقق بودم و حتی شاید بتوانم بگویم یک خط متن هم ننوشتم و فقط تحقیق میکردم.
قاضی یکی از مهمترین اتفاقات دوران فعالیتش در روایت فتح را آشنایی با نیروهای حرفهای این حوزه دانست و گفت: یکی از اتفاقاتی که برای من افتاد این بود که آدمهای خوبی در زندگی سر راهتان قرار بگیرند. من در روایت فتح با حرفهایترین افرادی که آن زمان در حوزه ادبیات دفاع مقدس کار میکردند، برخورد کردم.
وی افزود: در آن دوره، مجموعههایی مانند «نیمه پنهان ماه» و «یادگاران» مطرح شده بودند و روایت فتح بهعنوان مجموعهای شناخته میشد که رویکرد متفاوتی در انتخاب سوژه، قلم، محتوا و قالب ارائه میکرد. من آن زمان روایت فتح را قلهای در حوزه ادبیات متفاوت دفاع مقدس میدانستم و خوشبختانه سوژههای خوبی هم نصیب ما شد.
این نویسنده در ادامه از نقش محمد قاسمیپور در هدایت او به سمت برخی سوژهها یاد کرد و گفت: محمد قاسمیپور در پیدا کردن راه ورود به ذهن آدمها و جذب آنها به یک سوژه بسیار هنرمند بود. من در سالهای ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ پروژههای مختلفی انجام میدادم و به تدریج با اثبات خودم، پروژههای جدیتری به من سپرده میشد.
پروژه دستمال سرخها پروژه بزرگی بود؛ چون با یک نفر و یک خاطره مواجه نبودیم، بلکه چندین شهید دراین ماجرا حضور داشتند که بیشترشان در روزهای نخست و ماههای ابتدایی جنگ به شهادت رسیده بودند
وی افزود: طبیعی بود که هر پروژهای را به یک نیروی جوان و دانشجو نسپارند. من هم آن زمان جوانی بودم که شاید نگاه حرفهای کاملی به این حوزه نداشتم و بیشتر میخواستم کار را سریع یاد بگیرم و خودم را نشان بدهم. دوستان هم بهنوعی داشتند من را محک میزدند که ببینند چطور میتوان با من پیش رفت.
قاضی ادامه داد: یکی از ویژگیهایی که باعث شد بتوانم در پروژهها حضور داشته باشم، این بود که امکان حضور میدانی داشتم؛ میتوانستم صبح از خانه بیرون بیایم، مصاحبه بگیرم و پای کار بایستم.
«دستمال سرخها»؛ نخستین پروژه بزرگ
قاضی درباره شکلگیری پروژه «دستمال سرخها» گفت: یک روز محمد قاسمیپور برگهای به من داد و گفت آن را بخوان و نظرت را بگو. برگه درباره گروهی به نام «دستمال سرخها» بود. وقتی برای نخستینبار آن را خواندم، در ذهنم تصویری شکل گرفت؛ حتی تصور کردم اعضای این گروه همانند کابویهایی هستند که دستمال قرمز دارند.
وی افزود: در متن خواندم که این گروه در روزهای اول جنگ در کردستان حضور داشتند و فرماندهشان اصغر وصالی بود. آن زمان اطلاعاتم درباره این گروه بسیار محدود بود، اما سوژه برایم جذاب به نظر میرسید.
قاضی با اشاره به دشواری امکانات تحقیق در آن سالها گفت: آن زمان هنوز خبری از ابزارهای دیجیتال امروزی نبود. مصاحبهها را با نوار کاست و واکمن ضبط میکردیم و حتی تهیه یک کپی یا پرینت از اسناد هم کار سادهای نبود. بنابراین تحقیق و جمعآوری اطلاعات با امکانات بسیار متفاوتی نسبت به امروز انجام میشد.
وی ادامه داد: بعدها درباره شکلگیری این پروژه و نقش افراد مختلف، از جمله مریم کاظمزاده، عکاس جنگ، اطلاعات بیشتری به دست آمد. تصاویر او از روزهای نخست جنگ و منطقه غرب کشور مورد توجه دوستان قرار گرفته بود. همچنین مستندی با عنوان «دستمال سرخها» ساخته شده بود که در شکلگیری توجه روایت فتح به این سوژه بیتأثیر نبود.
قاضی با بیان اینکه پروژه «دستمال سرخها» در نهایت به یک پروژه کلان تبدیل شد، گفت: پروژه دستمال سرخها پروژه بزرگی بود؛ چون با یک نفر و یک خاطره مواجه نبودیم، بلکه چندین شهید دراین ماجرا حضور داشتند که بیشترشان در روزهای نخست و ماههای ابتدایی جنگ به شهادت رسیده بودند.

وی افزود: کار سخت به نظر میرسید، چون باید سراغ افراد مختلف میرفتیم، با آنها مصاحبه میکردیم و روایتهای مربوط به چندین شهید را جمعآوری میکردیم. با این حال، کار را شروع کردیم.
قاضی در پایان این بخش از روایت خود گفت: نخستین قصه کتاب «دستمال سرخها» از پروژهای که درباره این گروه در روایت فتح آغاز شده بود، شکل گرفت. بعد از ورود من به این پروژه، با شخصیتی به نام آقای نوریپور مواجه شدم؛ فردی که در بخشی از روایتها حضور دارد و از جایی به بعد دیگر در روایت دیده نمیشود، اما داستان او همچنان ادامه دارد.
یک برگه آچار، نقشه راه تحقیق درباره «دستمال سرخها»
مرتضی قاضی در ادامه روایت شکلگیری پروژه «دستمال سرخها» گفت: برای انجام مصاحبه با اعضای این گروه، مجموعهای از اطلاعات و پروندههای بنیاد شهید در اختیار داشتیم که بخشی از آنها پیشتر توسط محمد قاسمیپور یا دیگر دوستان جمعآوری شده بود. در این پروندهها نام شهدا، برخی اطلاعات مربوط به آنها و شماره تلفن تعدادی از خانوادهها و افراد مرتبط وجود داشت.
وی افزود: یکی از مهمترین افرادی که بهنوعی سرشاخه ارتباط با چند نفر از شهدای دستمال سرخها بود، فردی به نام حاج محمد ابوالقاسمی بود که در شهرری زندگی میکرد. قرار شد سراغ این افراد و خانوادهها بروم و مصاحبهها را از آنها شروع کنم.
مریم کاظمزاده از جمله افرادی بود که پس از ماجرای سقوط و آزادسازی پاوه خود را به کردستان رساند و با شهید چمران و گروه او همراه شد
قاضی ادامه داد: آن زمان کار من این بود که صبح میآمدم روایت فتح و تقریباً تمام پروژهام همین بود؛ شمارهها را یکییکی میگرفتم و برای مصاحبه میرفتم. یک برگه آچار داشتم که هنوز بعد از حدود ۲۰ سال آن را نگه داشتهام. روی آن برگه شماره تلفنها را مینوشتم و هر اطلاعات جدیدی که به دست میآوردم، به همان فهرست اضافه میکردم. این برگه در واقع نقشه راه من برای پیشبرد پروژه بود.
بازخوانی ۱۷ ساعت تصویر برای تکمیل روایتها
این نویسنده درباره استفاده از منابع تصویری و مکتوب موجود در زمان انجام تحقیقات گفت: درباره «دستمال سرخها» تقریباً تمام ۱۷ ساعت فیلمی را که در اختیار داشتیم، نشستم و دیدم. کتاب «خبرنگار جنگی» نوشته مریم کاظمزاده و دیگر منابع موجود را هم بررسی کردم.
وی افزود: منظورم از بررسی فیلمها این است که آنها را دقیق پیاده و خلاصهبرداری کردم؛ به این شکل که وقتی یک نفر صحبت میکرد، نکات و حرفهای او را مینوشتم و بعد سراغ نفر بعدی میرفتم. ساختار مستند هم به این صورت بود که افراد مقابل دوربین نشسته بودند و روایتها به شکل پیوسته از زبان شخصیتهای مختلف بیان میشد.
قاضی ادامه داد: هنگام دیدن این فیلمها متوجه شدم آقای نوریپور از همان ابتدای شکلگیری گروه حضور داشته است؛ در کنار مریم کاظمزاده، اصغر وصالی و دیگر افراد. اما روایت که جلو میرود و به دوران جنگ میرسد، دیگر خبری از نوریپور نیست. این سؤال برای من ایجاد شد که چرا شخصیتی که در ابتدای ماجرا حضور دارد، از ادامه روایت حذف شده است.
این نویسنده با اشاره به روند شکلگیری روایت «دستمال سرخها» گفت: مریم کاظمزاده از جمله افرادی بود که پس از ماجرای سقوط و آزادسازی پاوه خود را به کردستان رساند و با شهید چمران و گروه او همراه شد. او در همانجا با اصغر وصالی آشنا شد و بعدها با او ازدواج کرد. وصالی در ماههای ابتدایی جنگ و در آبانماه به شهادت رسید.
وی افزود: وقتی روایتها را کنار هم میگذاشتم، احساس کردم مریم کاظمزاده مانند نخ تسبیح مستند است؛ او روایت میکند و دیگر شخصیتها نیز روایتهای خود را تکمیل میکنند. در میان شخصیتهای کلیدی، افرادی مانند شمسالله رحیمی، عبدالله نوریپور و لسانی حضور داشتند، اما با رسیدن روایت به دوران جنگ، نوریپور دیگر دیده نمیشد.
قاضی گفت: در ابتدا حدسهای مختلفی میزدم؛ مثلاً فکر میکردم شاید با بچههای دستمال سرخها اختلاف پیدا کرده، مسیرش را جدا کرده یا اتفاق دیگری افتاده است. نمیدانستم دلیل این غیبت چیست و همین مسئله برایم به یک سؤال جدی در تحقیق تبدیل شد.
وی درباره پیدا کردن شماره نوریپور گفت: دقیقاً یادم نیست کدامیک از افرادی که با آنها تماس گرفتم شماره آقای نوریپور را به من داد. احتمال میدهم یکی از خانوادهها شماره او را در اختیارم گذاشته باشد، چون فکر نمیکنم نام نوریپور در پروندههای بنیاد شهید وجود داشته باشد.
قاضی ادامه داد: با نوریپور تماس گرفتم و گفتم روی چنین پروژهای کار میکنم و اگر امکان دارد خدمتشان برسم که خودشان را به انتشارات رساندند. یک روز به روایت فتح آمد و در همان طبقهای که مجموعه قرار داشت، نشستیم و صحبت کردیم.
وی افزود: وقتی او را دیدم، ابتدا تطبیق دادن این فرد با شخصیتی که در فیلم دیده بودم برایم سخت بود. فیلم مربوط به سالها قبل بود و چهره او نسبت به آن زمان تغییر کرده بود. اما بعد از صحبت، همان شخصیتی بود که در تصاویر دیده بودم.
قاضی گفت: همانجا از او پرسیدم شما در ابتدای همه روایتها حضور دارید و از افراد اولیه این جریان هستید، اما از یک جایی به بعد دیگر در روایت نیستید؛ قصه شما چیست؟ آقای نوریپور پاسخ داد که ماجرای خاصی دارد.
وی افزود: نوریپور توضیح داد که در ابتدای سال ۱۳۵۹، پس از بازگشت از سنندج و مریوان، مأموریتی برونمرزی به او محول شده و از آنجا مسیر زندگیاش تغییر کرده است. همانجا متوجه شدم با یک ماجرای خاص، پیچیده و جذاب روبهرو هستم.
از دل یک پروژه، پروژه بعدی را پیدا کنید
قاضی با اشاره به تجربهای که از این اتفاق به دست آورده است، گفت: من در کارگاههایم همیشه به بچهها میگویم وقتی یک پروژه را انجام میدهید، به پروژه بعدی هم فکر کنید. منظورم این نیست که از کار اصلی غافل شوید، اما در همان سوژهای که روی آن کار میکنید، شخصیتها و موضوعات دیگری را هم ببینید و اگر سوژهای ارزشمند پیدا کردید، آن را پیشنهاد دهید.
وی ادامه داد: من هم بعد از این دیدار با خانم مردی و محمد قاسمیپور صحبت کردم و گفتم آقای نوریپور فقط یک شخصیت فرعی در پروژه «دستمال سرخها» نیست و خودش یک ماجرای مستقل دارد. پیشنهاد کردم علاوه بر مصاحبههایی که برای «دستمال سرخها» با او انجام میدهم، زندگی او را بهطور کامل ثبت کنم.

قاضی یکی دیگر از سوژههایی را که از دل پروژه «دستمال سرخها» پیدا کرد، حاج محمد ابوالقاسمی عنوان کرد و گفت: وقتی سراغ حاج ابوالقاسمی رفتم، دیدم با شخصیت بسیار ویژهای روبهرو هستم. پدر ایشان از همراهان و محافظان امام خمینی(ره) بوده و در تصاویر مربوط به سال ۱۳۴۲ نیز در کنار امام دیده میشود.
وقتی در یک پروژه خاطرهنگاری، مستندنگاری یا تاریخ شفاهی با یک یا چند راوی مصاحبه میکنیم، یکی از کارهای مهم، افزایش استنادپذیری اثر است
وی افزود: یکی از دامادهای حاج ابوالقاسمی، سردار شهید حاج کاظم رستگار، فرمانده لشکر ۱۰ سیدالشهدا، و داماد دیگرش شهید ناصر شیری بود. این دو نفر نیز از چهرههای شاخص دوران دفاع مقدس بودند.
قاضی ادامه داد: خود حاج ابوالقاسمی جانباز شیمیایی بود. وقتی برای مصاحبه به سراغش رفتم، آثار جانبازی شیمیایی در وضعیت جسمی او کاملاً مشهود بود. از طرف دیگر، او در حوزه مداحی نیز فعال بود و با حاج منصور ارضی ارتباط داشت و شاگردان بسیاری تربیت کرده بود. هیئت «پیروان شهدا» نیز از جمله مجموعههایی بود که با او ارتباط داشت.
وی گفت: حاج ابوالقاسمی از فرماندهان گردان تخریب لشکر ۲۷ نیز بوده و همین مجموعه ویژگیها باعث شد به نظرم برسد زندگی او نیز میتواند یک سوژه مستقل و مهم باشد.
قاضی با اشاره به همزمانی دو پروژه «نوریپور» و «حاج ابوالقاسمی» گفت: این دو پروژه تقریباً به موازات یکدیگر پیش رفتند. یک روز سراغ آقای نوریپور میرفتم و روز دیگر به دیدن حاج ابوالقاسمی میرفتم و با هرکدام حدود ۴۰ ساعت مصاحبه انجام دادم.
وی افزود: مصاحبههای حاج ابوالقاسمی فقط درباره دوران دفاع مقدس نبود. آن زمان موضوع «بسیجیهای موفق و جریانساز» نیز مطرح بود و من زندگی او را علاوه بر بخش دفاع مقدس، از منظر فعالیتهایش در حوزه مداحی و تربیت شاگردان نیز بررسی کردم.
قاضی ادامه داد: سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ برای این دو پروژه وقت زیادی گذاشتم و تقریباً یک سال بهصورت جدی سراغ آنها رفتم و زندگی این دو شخصیت را ثبت کردم.
وی در پایان گفت: با وجود اینکه مصاحبههای آقای نوریپور و حاج ابوالقاسمی در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ انجام شد، نوشتن کتاب سالها بعد اتفاق افتاد. کتاب حدود ۱۴ سال در انتظار ماند تا در نهایت قسمت من شد که آن را بنویسم.
مرتضی قاضی در ادامه سخنان خود درباره شیوه راستیآزمایی در پروژههای خاطرهنگاری و تاریخ شفاهی گفت: وقتی در یک پروژه خاطرهنگاری، مستندنگاری یا تاریخ شفاهی با یک یا چند راوی مصاحبه میکنیم، یکی از کارهای مهم، افزایش استنادپذیری اثر است. ما مستندنگار و مستندنویس هستیم و قرار نیست روایت تخیلی ارائه کنیم؛ بنابراین باید روشهای مختلف افزایش استناد یک کار را به کار بگیریم.
وی افزود: یکی از روشها، گرفتن روایتهای مکمل است. وقتی یک راوی درباره اتفاقی صحبت میکند، باید سراغ افرادی برویم که در آن صحنه حضور داشتهاند و از آنها بپرسیم آیا این اتفاق را تأیید میکنند یا روایت دیگری دارند. حتی میتوان از فردی که به شخصیت مورد نظر نزدیک بوده پرسید آیا اگر آن فرد امروز حضور داشت، این روایت را تأیید میکرد یا نه.
قاضی ادامه داد: روش دیگر، بررسی اسناد است. اگر راوی درباره مأموریتی صحبت میکند، باید پرسید آیا سندی از آن دوره وجود دارد؟ آیا اطلاعاتی که ارائه میکند با اسناد موجود تطبیق دارد یا نه؟ اینها روشهایی است که برای راستیآزمایی روایت میتوان به کار گرفت.
وی با اشاره به اهمیت استفاده از منابع طرف مقابل گفت: گاهی برای راستیآزمایی یک روایت باید سراغ طرف مقابل رفت. اگر فردی به کشور دیگری رفته و عملیاتی را انجام داده است، طبیعتاً روایت همکاران، دوستان، همرزمان و خانوادههای او یک دسته از منابع هستند، اما اگر بتوان روایت طرف مقابل را هم به دست آورد، امکان محک زدن ادعاها بیشتر میشود. باید دید آنها همان اتفاق را چگونه روایت کردهاند و اگر تفاوتی وجود دارد، علت آن چیست.
«دستمال سرخها»؛ پروژهای با منابع متعدد
قاضی با اشاره به تجربه خود در پروژه «دستمال سرخها» گفت: یکی از ویژگیهای این پروژه در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ این بود که همزمان با آن، با بسیاری از افرادی که همکاران و همرزمان آقای نوریپور بودند نیز مصاحبه میکردم. بنابراین از نظر روایتهای مکمل، منابع زیادی در اختیار داشتم و میتوانستم برای بررسی روایتها به آنها مراجعه کنم.
وی افزود: از سوی دیگر، دو منبع مهم نیز در اختیارم بود. یکی از آنها کتاب «خبرنگار جنگی» و دیگری کتاب «تا شهادت» بود که مریم کاظمزاده در اوایل دهه ۱۳۷۰ درباره شهدای دستمال سرخها و روایت آنها نوشته بود. این منابع برای من بسیار مهم بودند، چون بخشی از روایتها دست اول بود.
نتیجه این جستوجو، پیدا شدن اسنادی از جمله مطالبی در روزنامه «گاردین» بود. بخشی از اسناد مربوط به زمان دستگیری نوریپور در سال ۱۳۵۹ و بخشی دیگر مربوط به آزادی او در سال ۱۳۶۷ بود
قاضی ادامه داد: کتاب مریم کاظمزاده همیشه کنار دستم بود و برای من فقط یک منبع نبود، بلکه به نوعی راهنما و درسنامه پروژه محسوب میشد. در مواردی که روایتهای نوریپور با روایتهای او مشترک بود، متن کتاب را مقابل راوی میگذاشتم و میپرسیدم در این صحنه چنین روایتی ثبت شده است، شما که در آنجا حضور داشتید، ماجرا را چگونه به یاد میآورید؟ به این ترتیب تلاش میکردم از اسناد موجود هم برای غنیتر کردن روایت و هم برای هدایت مسیر تحقیق استفاده کنم.
دشواری راستیآزمایی مأموریت برونمرزی
قاضی با بیان اینکه بخش اصلی دشواری تحقیق مربوط به مأموریت نوریپور در انگلستان بود، گفت: درباره بخش «دستمال سرخها» به دلیل تعدد روایتها و همچنین مستند ۱۷ قسمتی رضا رئیسی، مشکل چندانی از نظر راستیآزمایی نداشتم. اما مسئله اصلی برای من این بود که نوریپور چگونه و توسط چه کسی برای مأموریت برونمرزی به انگلستان اعزام شده، مأموریت او چه بوده و در آنجا چه اتفاقی افتاده است.
وی افزود: در این بخش، با شخصیتهایی مواجه بودیم که یا شهید شده بودند، یا اطلاعات محدودی داشتند و یا دسترسی به آنها ممکن نبود. برای نمونه، غلامحسین مستقیمی تهرانی که در همان ماجرا حضور داشت، به شهادت رسیده بود. فرد دیگری نیز که از او بهعنوان دانشجوی حاضر در انگلستان یاد میشد، در جریان انفجار نابینا شده بود و طبیعتاً اطلاعات محدودی از همه ابعاد مأموریت داشت.
قاضی گفت: گاهی در پروژههای تحقیقاتی با شخصیتهایی روبهرو میشوید که دلتان میخواهد اطلاعات بیشتری از آنها بگیرید، اما امکانش وجود ندارد؛ یا فرد در دسترس نیست، یا فعالیتش حساس بوده و نمیتواند درباره آن صحبت کند و یا حتی اگر اطلاعاتی ارائه کند، امکان انتشار آن وجود ندارد. این محدودیتها بخشی از واقعیت کار پژوهشی است.
وی با اشاره به اینکه برای تکمیل این بخش از تحقیق به سراغ اسناد خارجی رفته است، گفت: زمانی که قرار شد کتاب را در سالهای ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸ بنویسم، دنبال راهی بودم که روایت شفاهی نوریپور را با اسناد خارجی مقایسه کنم.

قاضی ادامه داد: در آن دوره در مرکز اسناد جنگ، زیر نظر مرحوم علیمحمد نائینی فعالیت میکردم. یکی از بخشهایی که در مجموعه تحت مدیریت من بود، بخش ترجمه بود و یکی از ایدههایی که دنبال میکردیم، جمعآوری اسناد مربوط به جنگ ایران و عراق از آرشیو کشورهای دیگر و انتقال آنها به ایران بود.
وی افزود: در یکی از سالهای برگزاری نمایشگاه کتاب، با مجید تفرشی، پژوهشگر اسنادی در بریتانیا، آشنا شدم و درباره امکان دسترسی به اسناد بریتانیا صحبت کردیم. آنجا به ذهنم رسید که شاید اسناد مربوط به مأموریت نوریپور نیز در آرشیو بریتانیا وجود داشته باشد.
قاضی گفت: اسناد مربوط به سال ۱۳۵۹ در آن مقطع، با توجه به گذشت حدود ۳۰ سال، امکان دسترسی بیشتری داشت. از مجید تفرشی خواستم این اسناد را بررسی کند. ایشان توضیح داد که برای بررسی اسناد باید درخواست بدهد و در صورت صدور مجوز، عکاسی از اسناد انجام شود. هزینه این کار را نیز پرداخت کردم و اسناد مربوط به مأموریت را دریافت کردم.
جستوجوی ردپای نوریپور در روزنامههای بریتانیا
وی افزود: از سوی دیگر، یکی از دوستان دوران مدرسه و دانشگاه من در انگلستان تحصیل میکرد و استاد دانشگاه شده بود. از او خواستم با استفاده از دسترسیهایی که به آرشیوهای روزنامهها داشت، درباره نام عبدالله نوریپور جستوجو کند. حتی شکلهای مختلف نوشتن نام او به انگلیسی را برایش فرستادم تا جستوجو محدود به یک املا نباشد.
قاضی ادامه داد: نتیجه این جستوجو، پیدا شدن اسنادی از جمله مطالبی در روزنامه «گاردین» بود. بخشی از اسناد مربوط به زمان دستگیری نوریپور در سال ۱۳۵۹ و بخشی دیگر مربوط به آزادی او در سال ۱۳۶۷ بود. این اسناد به من کمک کرد تصویر کاملتری از آن بخش از زندگی او به دست بیاورم.
این نویسنده با اشاره به یکی دیگر از روشهای راستیآزمایی خود گفت: بعد از پایان نگارش کتاب، متن را روی لپتاپ نزد آقای نوریپور میبردم و بخشهای مختلف را برای او میخواندم. او نیز مواردی را که به نظرش نیاز به اصلاح یا توضیح داشت، اصلاح میکرد و ابهامهای من در برخی بخشها را برطرف میکرد.
وی افزود: در عین حال، تلاش کردم روایت شفاهی او را در کنار اسناد انگلیسی قرار دهم تا ببینم تفاوتها در کجاست. اسناد دولت بریتانیا، مطالب روزنامهها و اسناد قضایی را بررسی کردم؛ البته بخشی از اسناد قضایی هنوز از حالت محرمانه خارج نشده بود و در اختیارم قرار نگرفت.
وقتی دو روایت با یکدیگر تفاوت دارند
قاضی گفت: در نهایت به این نتیجه رسیدم که نمیتوان صرفاً به این دلیل که یک روایت در اسناد و رسانههای خارجی منتشر شده، آن را حقیقت نهایی دانست. من دو روایت داشتم؛ یکی روایت شفاهی نوریپور و دیگری روایت رسمی منتشرشده در منابع بریتانیایی که در بخشهایی با هم تفاوت داشتند.
وی ادامه داد: در ابتدا این سؤال برایم ایجاد شده بود که کدام روایت را باید اصل بگیرم. دوستم در انگلستان نکته مهمی به من گفت؛ او گفت از کجا معلوم روایت طرف مقابل روایت نهایی و کامل باشد؟ ممکن است طرف مقابل نیز با توجه به اهداف و ملاحظات خودش، ماجرا را به شکل دیگری روایت کرده باشد.
قاضی گفت: همین موضوع باعث شد در استفاده از منابع خارجی نیز احتیاط کنم. وقتی دو روایت با یکدیگر تفاوت دارند، وظیفه محقق این نیست که یکی را بدون بررسی بپذیرد؛ بلکه باید تفاوتها را ببیند، منابع مختلف را کنار هم بگذارد و تا جایی که امکان دارد، به شواهد بیشتری دست پیدا کند.
این نویسنده با اشاره به تصمیم خود برای مشخص کردن نسبت کتاب با روایت راوی گفت: یکی از اقداماتی که در تکمیل تحقیق انجام دادم، ارتباط با مجید تفرشی و تهیه اسناد مربوط به عملیات برونمرزی در انگلستان بود. مطالعه این اسناد بخشی از ابهامات من را برطرف کرد، اما در نهایت باید تکلیف کتاب با روایت راوی نیز روشن میشد.
وی افزود: از ابتدا تصمیم گرفتم روایت کتاب غیرخطی باشد و کتاب را از زاویه دید نوریپور در مقاطع مختلف زندگی شخصی، فعالیتهایش در گروه دستمال سرخها و مأموریت برونمرزی در انگلستان روایت کنم.
قاضی گفت: در مقدمه کتاب نیز صراحتاً توضیح دادم که درباره بخشی از این اتفاقات، روایتهای دیگری از زاویه دید شخصیتهای دیگر وجود دارد که ممکن است در جزئیات با روایت نوریپور تفاوت داشته باشد. بنابراین این کتاب کاملاً منطبق بر زاویه دید شخصی نوریپور است.
وی تأکید کرد: به این ترتیب تکلیفم را با مخاطب مشخص کردم. اگر مخاطب بعد از خواندن کتاب سراغ منابع دیگر برود و به روایت متفاوتی درباره نوریپور، انگلستان یا دادگاه او برسد، نباید تعجب کند؛ چون از ابتدا گفتهام که کتاب بر اساس زاویه دید یک راوی نوشته شده است.